امروز یه کم پر انرژی تر از روزای قبل هستم و این همه انرژی رو مدیون حرف زدن دیشب با امیرم!!
دیشب از ساعت ۱:۳۰ تا ۴ صبح حرف زدیم!!(واقعا ما خواب و خوراک نداریمااااااااا) شوخی کردیم و خندیدیم.بعد کلی امیر به من روحیه داد که صبور باشم و جلوی مشکلات کم نیارم.
صبح ساعت ۷ بیدار شدم اما خدا می دونه که انگار چسبیده بودم به رختخواب!!عزیز سه بار امد صدام کرد.
اخرش هم نزدیک بود خواب بمونم!
خواستم صبحونه نخورم که عزیز کلی التماس کرد که اگه نخوری می یام پیش استادتون!!!!
خلاصه نشستم سر سفره!اما همه ی این کارا کلک عزیز بود تا از زبون من حرف بکشه!!
گفت دیشب داشتی درس می خوندی؟؟؟اخ خدا من چقدر خنگم!!!گفتم نه.کی عزیز؟؟؟
گفت دیشب ساعت ۳ ؟؟؟؟
تازه فهمیدم منظورش چیه!!!!گفت دختر من که می دونم چند وقته تو خودتی و کارات عجیب غریب شده!!!!(ولی بخدا من اصلا تابلو نیستم.نمی دونم از کجا فهمیده!)
خلاصه یه جوری پیچوندم ولی قسمش دادم به بابا چیزی نگه!!
ظهر که از کلاس برگشتم رفتم پیش دختر عموم!
کلی حرف زدیم و مسخره بازی در اوردیم!(امیر سمیه هم بهم گفت که چقدر مسخره می خندم.تا من می خندیدم اونم از خنده ی من می خندید!!)
یه کارای کردیم که اگه بودی می گفتی من به کل دیوونه ام!
...................................................................
اخ جون من فردا کلاس ندارم!!اگه بدونی این هفته چه کمبود خوابی پیدا کردم.فردا و پس فردا می خوام خیلی بخوابم با اینکه کلی درس دارمو کارام عقب افتاده!
این چند روزی که گذشت حس دلتنگی ات خیلی منو ازار داد.چیزی که تو هم دیشب بهش اشاره کردی!
اما من به امید روزای خوبی که قراره کنار هم با عشق و علاقه و خوشی بگذرونیم زنده ام و زندگی می کنم...
همین و بس...