بخاطر دیر اپ کردن که همه اش هم تقصیره امیره! چون چند روز پبش به من گفته بود که می خواد اپ کنه اما اینکارو نکرده!! دستم بهت برسه امیر من تو رو می کشم بعد می خورمت!!!
اخه امیرم خیلی خوردنیه!
اما از همه ی این حرفا گذشته اگه خدا بخواد تا چند روز دیگه همدیگه رو می بینیم .
وای وای وای!!! خدا می دونه چقد دلم واسه اش تنگ شده .بذار بیاد ! تلافی این همه دلتنگی رو سرش خالی می کنم!(حالا اونم که از خدا خواسته!)
نتیجه ی چند تا از امتحانامون رو اعلام کردند.تا اینجا که خوب بوده.تا بعدش ببینیم خدا چی می خواد!
چند تا سورپرایز تر و تمیز هم واسه اش دارم که می دونم حسابی حالی به حولی می شه!
راستی امیرم یادت نره؟!.........
فعلا
بعدش سلام به امیر عزیزم و همه ی دوستای خوبی که لطفشون همیشه شامل حال ما هست.
راستش باید بگم بی نهایت دلم واسه امیر تنگ شده . خودشم می دونه .اخه امروز حسابی قاتی کرده بود.هر نیم ساعت یه بار زنگ می زد و خیلی عذر می خوام هی پرت و پلا می گفت . اما چی کارش کنم خوجل منه دیگه!!!
امروز رفتم بیرون . جای امیرم خالی خوش گذشت.
امیدوارم تا چند هفته ی دیگه همدیگه رو بتونیم ببینیم.اینقد دلم واسه اش تنگه که بخدا می دونم تا ببینمش حسابی بغلش می کنم و گازش می گیرم.(ببخشید احساساتم فوران کرد!)
این هفته به امید خدا امتحانامون تموم می شه و راحت می شیم.
................................
راستی من و امیر بیشتر از یه روز طاقت حرف نزدن با همدیگه رو نداریم چه برسه به قهر!! خدایی می گم ما بچه های خوبی هستیم با هم قهر نمی کنیم .
امیر همه ی چیزیه که من از خدا می خوام . بی نهایت مهربون و بزرگ منش . و از همه ی اینا مهم تر تنها مردیه که توی زندگی می تونم واسه ی تک تک لحظه هام بهش تکیه کنم . من می دونم خدا هم!
امیرم می دونی من چقدر دوست دارم. یادت نره!!!
این روزا بی همسفر قدم می زنم!
دیشب بعد از چند ماه متوالی من و بابا با هم حرف زدیم.حساب روزایی که من از اون بی خبر و اون از من جدا بود رو ندارم!
دل من پر از گلایه بود و هست.اما اون می خواد جبران کنیم!!
بهش گفتم خیلی دیر زنگ زدی و خواستی !
چون من دیروز تموم امید و ارزوم رو واسه اینده از دست دادم.
بهش گفتم و گفتم.اونم گوش کرد و نفهمید!!
حالا من شکستم و صدای خورد شدنم گوش تمام کسایی که واسه هیچ از من دلخور شدن و رفتن رو پر می کنه!
...........................................................................................
امروز رفتم پیش رئیس دانشگاه و خواستم واسه ام توضیح بده که چه جوری انصراف بدم.
یه هفته مهلت داده حسابی فکر کنم چون اعتقاد داره من جز دانشجو های برتر دانشگاه هستم اما من دیگه به هیچ کس و هیچ چیز اعتقاد ندارم!
توی این دو روزی که گذشت چه غلطی مونده که نکردم!
عیب ما ادم ها اینه که فقط خودمون رو می بینیم .دریغ از یه نیم نگاه به کسی که زندگی رو باخته!
به کسی که در عین نبودن همیشه بوده و سوخته!
بابا ازم خواسته به خاطر مامان مثل قبل دوسش داشته باشم!به خاطر مامان ببخشمش...
اما من دیروز از همه ی دنیا دل بریدم!
................................................................................................
۹ اذر سالگرد مامان می رسه و کسی از کاری که می خوام بکنم خبر نداره !!
حالا که اون نیست بودن معنی نداره!
خونه ی ما تا وقتی اون بود معنی داشت!خونه ی ما دیگه خورشید نداره و همیشه سوت و کور و سرده!
...............................................................................................
حالا که تو نیستی بودن معنی نداره!
قلب من تا وقتی تو بودی معنی داشت!قلب من دیگه خورشید نداره و همیشه سوت و کور و سرده!
منو به خاطر همه ی کم بودنم ببخش که من طاقت غم تو رو نداشتم و ندارم.
بگو واسه اخرین بار بگو که منو می بخشی. گرچه هیچ وقت لایق بخشش تو نبودم و نیستم.......
امروز یه کم پر انرژی تر از روزای قبل هستم و این همه انرژی رو مدیون حرف زدن دیشب با امیرم!!
دیشب از ساعت ۱:۳۰ تا ۴ صبح حرف زدیم!!(واقعا ما خواب و خوراک نداریمااااااااا) شوخی کردیم و خندیدیم.بعد کلی امیر به من روحیه داد که صبور باشم و جلوی مشکلات کم نیارم.
صبح ساعت ۷ بیدار شدم اما خدا می دونه که انگار چسبیده بودم به رختخواب!!عزیز سه بار امد صدام کرد.
اخرش هم نزدیک بود خواب بمونم!
خواستم صبحونه نخورم که عزیز کلی التماس کرد که اگه نخوری می یام پیش استادتون!!!!
خلاصه نشستم سر سفره!اما همه ی این کارا کلک عزیز بود تا از زبون من حرف بکشه!!
گفت دیشب داشتی درس می خوندی؟؟؟اخ خدا من چقدر خنگم!!!گفتم نه.کی عزیز؟؟؟
گفت دیشب ساعت ۳ ؟؟؟؟
تازه فهمیدم منظورش چیه!!!!گفت دختر من که می دونم چند وقته تو خودتی و کارات عجیب غریب شده!!!!(ولی بخدا من اصلا تابلو نیستم.نمی دونم از کجا فهمیده!)
خلاصه یه جوری پیچوندم ولی قسمش دادم به بابا چیزی نگه!!
ظهر که از کلاس برگشتم رفتم پیش دختر عموم!
کلی حرف زدیم و مسخره بازی در اوردیم!(امیر سمیه هم بهم گفت که چقدر مسخره می خندم.تا من می خندیدم اونم از خنده ی من می خندید!!)
یه کارای کردیم که اگه بودی می گفتی من به کل دیوونه ام!
...................................................................
اخ جون من فردا کلاس ندارم!!اگه بدونی این هفته چه کمبود خوابی پیدا کردم.فردا و پس فردا می خوام خیلی بخوابم با اینکه کلی درس دارمو کارام عقب افتاده!
این چند روزی که گذشت حس دلتنگی ات خیلی منو ازار داد.چیزی که تو هم دیشب بهش اشاره کردی!
اما من به امید روزای خوبی که قراره کنار هم با عشق و علاقه و خوشی بگذرونیم زنده ام و زندگی می کنم...
همین و بس...
می خوام یه کم چرت و پرت بگم اخه هیچی به ذهنم نمی رسه!!!!وای بعضی وقتا چقدر نوشتن سخت می شه؟!؟!
دیروز بعد از سه روز غیبت خوردن برگشتم!!!اخه رفته بودم خونه یه کم فضولی کنم!!
اما خونه حال و هوای سابق رو نداره!!اخه دیگه ابجی ام نیست!!همه اش با شوهر گرام می ره نامزد بازی.
بابا بدتر از همه!!یا بیرون یا پای تلویزیون می شینه و چهار چشمی می ره تو صفحه ی تی وی!!!!
صداش که بکنی یا سوال بپرسی دو ساعت بعد تازه می پرسه تو چیزی گفتی!!!!
به هر حال خونه ی ما گرمای قبل رو نداره اما هنوز خونه ی ماست!!!!
چند روزی هم که اونجا بودم نتونستم با امیر تلفنی حرف بزنم تا دیشب!!!
دیشب با هم حرف زدیم (اخ بمیرم بچه ام قاتی کرده بود!!!) و یه کم حس دلتنگی کمتر شد.
این روزا واقعا سخت و عذاب اور!!! می گذره .امیر چند روزی حسابی درگیر مشکلاتی بود که خودش هم توضیح داده!!!راستی امیرم ممنون که این همه از من تعریف کردی .اما هیچ کدوم از این کارا و حرفا احتیاج به تشکر نداره.چون حس قلبیه من به تویه که عشقمی!
فعلا دیگه هیچی به ذهن مغشوش من!!! نمی رسه
فعلا
سلام به امیر عزیزم که بی حد و اندازه دوستش دارم و سلام به همه ی دوستای خوبی که به خاطر امیر به دستشون اوردم!!!!
امروز صبح کلاس نداشتم و تصمیم گرفته بودم فقط بخوابم که نشد.البته تا ۱۰!!! خوابیدم که امیر اس ام اس داد و گفت که بسته ی پستی من بعد از یک هفته رسید به دستش!!خدا رو شکر که خوشش امده.
بعد از صبحانه یه کم درس خوندم . بعد از ناهار هم همینطور!!!
اما قبل از ناهار کلی با امیر اس بازی کردیم !!!البته بحث در مورد موضوع مهمی بود.
امیر همیشه به من گوشزد می کنه که دوست داره توی زندگی صداقت داشته باشم گرچه من همیشه توی برخوردم با امیر سعی کردم صادق باشم اما بازم بهش می گم چشم!!!
یه نکته ی دیگه ی که گفت برام بیشتر جالب بود!!!می خواست که ازش حساب ببرم البته شاید اگه یکی اینو بخونه بگه امیر من چقدر خشن و مرد سالاره اما من با حرفایی که زد کاملا موافقم!!!
راست می گفت و جواب من بازم چیزی نبود جز : چشم!
.......................................................................................
۱۶ ابان که هفته ی دیگه است تولد نیکان خاله است!گرچه من ازش کلی دورم و نمی تونم توی جشن تولد یک سالگی اش شرکت کنم اما از دور می بوسمش!!!
خیلی دوست داشتم توی جشن تولدش شرکت کنم اما خب نشد!!!
دلم واسه ی امیر هم خیلی خیلی تنگ شده.دو هفته ی پیش من و امیر کنار هم بودیم و الان فقط و فقط فاصله ................
اوه ببخشید یادم رفت سلام کنم!
دیشب من و ندا و یاس(دختر عمو های عزیزم)رفتیم دکتر!!البته اونا منو بردن.چون واقعا حالم بد بود
دکتر دو تا امپول دگزا و پنی سیلین تجویز کرد!!! من از امپول در حد لالیگا می ترسم .
وقتی هم دکتر امپول رو تزریق کرد از درد داشتم می مردم!!دیگه نتونستم پیاده برم خونه!
............................................................
از دیشب با امیر حرف نزدم و مطمینم این موضوع حال منو خراب کرد و گرنه من از اون بادمجونای بمی هستم که افت نداره!!!!!!!!!!!!!!!
امیر هم دیشب بعد از من یه پست گذاشته و گفته که منو بخشیده!!!خوشحالم خیلی !!!
امروز مراسم عقد ابجی بزرگم بود!!!فقط گریه کردم و همین و بس.
دیگه نمی تونم بنویسم چون بدن دردم داره شدید تر می شه!
امیر عزیزم از دور می بوسمت...
هفته ی پیش توی این روز من و تو شونه به شونه ی هم تو خیابون راه رفتیم و حرف زدیم.خندیدیم و عاشقونه به هم نگاه کردیم.
اما الان که دارم اینا رو می نویسم یه کم از دست هم دلخوریم.به خاطر اتفاق دیشب ازت معذرت می خوام. جلوی همه می گم که تقصیر من بود.(یادته اون روز تو خیابون جلوی همه ی مردم به پای هم افتادیم!!!!البته اون روز از روی شوخی و خنده بود اما الان می گم که حاضرم جلوی هر کسی به پات بیافتم تا منو ببخشی!!)
منو ببخش چون فقط دوست دارم.
منو ببخش چون فقط تو رو دارم.
منو ببخش چون خیلی دلتنگتم.
شاید کار من واسه تو هیچ توجیهی نداشته باشه اما من به خاطر خیلی چیزا به خودم حق می دم.
می دونم می دونم که از دستم عصبانی هستی .تو حق داری!!!
اما کاش یه جوره دیگه به این موضوع نگاه می کردی.
یادته اون روز که باهم سر اس دادن بحثمون شد؟! تو کلی منو دعوا کردی .اما من همه اش پیش خودم خدا رو شکر می کردم که می دیدم واسه ات اهمیت دارم!!!
تو واسه من تنها موجوده با اهمیت هستی گرچه بعضی وقتا مثل الان کارام واسه ات توجیح نداره!!
اگه خواستی منو ببخشی می خوام بدونی در حقم لطف وبزگواری کردی !!!
گرچه من لایقش نیستم...
دوستت دارم با همه ی کوچیک بودنم...
باورم نمی شه این وبلاگ منو امیره !!! اخه کلی عوض شده.در واقع عالی شده .
همه ی این تغییر و تحول رو مدیون امیر عزیزم هستم .وجودش همیشه شادی و امید و عشقه.
در مورد اخر هفته هم بگم که قراره همدیگه رو ببینیم . من از خوشحالی سکته می کنم .
یک سال و اندی انتظار و دلتنگی بالاخره این هفته تموم میشه.
امیر عزیزم لحظه ی دیدار من فقط ازت یه چیزی می خوام که اونم خودت می دونی!!!این بهترین هدیه است واسه من.
اما من واسه تو کلی سورپرایز دارم.فقط صبر کن!!
واسه من هیچی جز خودت و عشق پاک و مقدست مهم نیست هر دومون اینو می دونیم.
**********************************
امیر پسریه که تقریبا همه ی دخترا (اره به جرات می گم همه ی دخترا)ارزوی داشتنشو دارن و از انجایی که خدا منو خیلی خیلی دوست داره (اما به زور!)دادش به من .
بعضی وقتا اذیتش می کنم اما خودش می دونه عاشقشم.
احساسی که من با داشتن امیر دارم رو فقط ادمای فوق العاده خوشبخت دارن.
حالا ثانیه شماری می کنم واسه لحظه ای که فیس تو فیس بهت بگم :
عاشقتم!