تبليغاتX
ما با هم تنها نیستیم !!!
یادداشت های خنگولانه ی ما !!

امروز صبح رسیدم تهران و بعد از کلی دنگ و فنگ یه هتل خوب پیدا کردم به محض اینکه از در رفتم تو ولو شدم رو تخت . خیلی خسته شدم خدایا . دیشب تو اتوبوس اصلا خواب نرفتم . خیلی خوابم میاد . ولی اگه بخوابم شب دیگه خواب نمیرم و فردا هم به قرار نمیرسم . رفتم بیرون تو خیابونا دوری زدم . قبلنا وقتی که بچه بودم تهران که میومدیم بابام منو میبرد چهارراه استانبول ساختمان پلاسکو که توش کلی آکواریومی هست و ماهیارو نشونم میداد . منم کلی ذوق میکردم . یادش بخیر انگار دیروز بود . ولی این دفعه دلم میخواد خیلی جاها رو بذارم با نیلوفر با هم بریم . راستش امروز زیاد حس پیاده روی نبود . دلم میخواد زود برم تو اتاقم لالا کنم ولی میدونم خوابم نمیبره . بهتره برم اون ور خیابون از داروخونه یه دراژه قرص آلپروزولام بگیرم یه چندتایی بندازم بالا شاید خوابم ببره . ببخشید امشب زیادی چرت و پرت نوشتم ولی احساس میکنم با همه ی شماها دارم زنده حرف میزنم . چون حرفها و نظرات شما خیلی برام جالب و آموزنده بوده . مرسی . به قول نیلوفر : خیلی ممنون که منو دوست داری . . . البته نیلو با یه ریتم خیلی جالب و خنده دار میگه ! وقتی پشت گوشی این مسخره بازی ها رو در میاره حرکت سرش رو هم حس میکنم ! خدا میدونه چقدر دوسش دارم  . مادر منه . . . فردا خیلی چیزا میخوام بهش بگم . کلی حرف با همدیگه داریم . حرفهایی که هیچ وقت پشت گوشی نتونستیم بگیم . . . تا فردا بای . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 7:58 PM  توسط امیر  | 

کم کم دیگه دارم آماده میشم که برم ترمینال , گرچه کلی راهه ولی من یه روز زودتر میرم تهران تا استند بای باشم واسه پنج شنبه . آخه بلیط هواپیما و قطار گیرم نیومد , دیگه مجبورم با اتوبوس بندازم تو جاده و الهی به جلالت !!!  ما رفتیم  . . . راستی وقتی رسیدم بهتون خبر میدم , فعلا . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 3:51 PM  توسط امیر  | 

سلام سلام سلام ...

باورم نمی شه این وبلاگ منو امیره !!! اخه کلی عوض شده.در واقع عالی شده .

همه ی این تغییر و تحول رو مدیون امیر عزیزم هستم .وجودش همیشه شادی و امید و عشقه.

در مورد اخر هفته هم بگم که قراره همدیگه رو ببینیم . من از خوشحالی سکته می کنم .

  یک سال و اندی انتظار و دلتنگی بالاخره این هفته تموم میشه.

امیر عزیزم لحظه ی دیدار من فقط ازت یه چیزی می خوام که اونم خودت می دونی!!!این بهترین هدیه است واسه من.

اما من واسه تو کلی سورپرایز دارم.فقط صبر کن!!

واسه من هیچی جز خودت و عشق پاک و مقدست مهم نیست هر دومون اینو می دونیم.

**********************************

امیر پسریه که تقریبا همه ی دخترا (اره به جرات می گم همه ی دخترا)ارزوی داشتنشو دارن و از انجایی که خدا منو خیلی خیلی دوست داره (اما به زور!)دادش به من .

بعضی وقتا اذیتش می کنم اما خودش می دونه عاشقشم.

احساسی که من با داشتن امیر دارم رو فقط ادمای فوق العاده خوشبخت دارن.

حالا ثانیه شماری می کنم واسه لحظه ای که فیس تو فیس بهت بگم :

عاشقتم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 8:36 PM  توسط نیلوفر  | 

چند دقیقه پیش نیلوفر پیامک ! فرستاد و گفت با یک روز تاخیر همدیگه رو میبینیم .

 یعنی پنج شنبه !!!    خیلی باحال میشه !   نه ؟ !  . . . .

ما توی شلوغی این همه آدم از خوشحالی و سرور ذوق میکنیم ,  میخندیم . . .

فقط دو سه روز دیگه مونده , انگار نفسهامون تو سینه حبس شده  خیلی بی تابم !

قراره دو تایی بریم کافی نت و یه پست مشترک بذاریم. جمعه حتما سری بزنید.

در ضمن نیلوفر هم امشب یا فردا اینجا آپ میکنه ,   با ما باشید .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 5:28 PM  توسط امیر  | 

 

نشسته بودم فکر میکردم که اولین روز ملاقات با نیلوفر چه هدیه ای واسش بگیرم  ؟! 

هرچی فکر کردم به نتیجه ی درستی نرسیدم ,

گفتم بهتره این موضوع رو با شما دوستان به صورت نظر سنجی مطرح کنم .

آخه تجربه ی شما توی اولین دیدار ممکنه بتونه به دردم بخوره . . .

خوشحال میشم نظر خودتون رو بگید . (جدول نظر سنجی پایین وبلاگ سمت چپ)

مطلب دیگه ای هم بود تو قسمت نظرات عنوان کنید . ممنون

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 10:29 PM  توسط امیر  | 

دعوت شدن من به یه مراسم عروسی خیلی مسخره و البته یه سری مشکلات دیگه باعث شد تا دوباره قرار ملاقات ما چند روزی به تعویق بیفته . نمیدونم !؟ شاید یه خیریتی توش بوده  . . . ما که سالی رو ساختیم این چند روز رو هم صبر میکنیم . . . اندکی صبر سحر نزدیک است . . .

بگذریم . . .

یک ساعت پیش به نیلوفر اس دادم  گفت داره ظرف میشوره .

گفت بچه ی آبجی نسرینش هم مشغوله بازیگوشیه . فکر کنم الان داره از دیوار صاف بالا میره !!!

نیکان کوشولو مثل یه پاستیل خرسی خوردنیه ! همشونو دوست دارم . اما نیلوفر واسم یه چیز دیگه اس . . . خدایا همیشه مواظبش باش . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 9:41 AM  توسط امیر  | 

اگه قرار باشه یه خلاصه از دوستی خودم و نیلوفر واسه دوستای تازه وارد وبلاگ تعریف کنم باید بگم که این آشنایی بر میگرده به یک سال پیش که ما با هم دوست شدیم و کم کم فهمیدیم که اخلاق و عقاید خنگولانه ی ما بسیار به هم نزدیکه و از اونجایی که خدا در و تخته رو خوب به هم جور میکنه تصمیم داریم همیشه با هم باشیم بدون تا ! چون دوستیه ما تا نداره . . . تو این یک سال  که گذشت خدا دو تا نینی تخیلی بهمون داده . اسم پسره گوزیلا و اسم دختر کوچیکمون هم مازیلاست ! این دوتا رو همیشه از روز اول تو  خیال خودمون داشتیم و داریم. و البته یه بچه ی خیالی دیگه هم هست که اون هنوز به دنیا نیومده  که میخواهیم اسمشو بزاریم نازیلا ! خلاصه بعد از این همه مدت دوری و فاصله قراره من و نیلوفر تا دو سه روز دیگه همدیگه رو ببینیم . ایشالا از روز دیدارمون عکس هایی برای شما دوستای خوبم میذارم تا ببینید . نیلوفر میگه بریم آتلیه عکس بندازیم ولی راستش من خجالتم میشه البته شاید لحظه ی آخر نیلوفر موفق به اغفال من بشه ! به هر حال هرچی قسمت باشه همونه . فعلا  تا فردا  بای

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 7:11 AM  توسط امیر  | 

 تقریبا ده روز دیگه قراره من و نیلوفر همدیگه رو ببینیم , اونم بعد از یک سال و اندی... !

دیشب وقتی با همدیگه تلفنی صحبت میکردیم کلی واسه روزدیدار برنامه ریزی کردیم.

 تو حرفامون توهم درحد تیم ملی هلندحرف اول رو میزد.(آرزوهای عشقولانه و خنگولانه)

برامون دعا کنید  بتونیم این دفعه به خوشی و سلامتی همدیگه رو ببینیم. به امید خدا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 0:53 AM  توسط امیر  | 

چند دقیقه پیش زنگ زدم نیلوفر , آخه دلم درد گرفته بود و میخواستم با شنیدن صدای عشقم کمی دل درد رو فراموش کنم ,آخه دیگه امانم رو بریده بود . نیلوفر واسم عرق نعنا  و آبجوش با نبات تجویز کرد ! الان خداروشکر بهترم  و توصیه های خانمه دکترم !!!  جواب داد .نیلوفر گفت که اونجا داره بارون می باره , و قدم زدن زیر بارون یکی از بزرگ ترین آرزوهای ماست . تازه اونم بدون چتر ! خلاصه بعد از همه ی رویا ها و آرزوهای خنگولانه 2 تایی ازخدای خودمون به خاطر این عشق پاک تشکر کردیم و ازش خواستیم روزی برسه که ما دست تو دست همدیگه زیر بارون قدم بزنیم . البته نیلوفر دوست داره بازوی منو بگیره آخه اینجوری احساس امنیت و مالکیت بیشتری میکنه . منم خیلی عاشق این لحظه ام , وقتی که بازوی منو چسبیده و منم دستهامو کردم تو جیبام و از شدت غرور و خوشحالی هی تو دلم قند آب میشه . و میگم خدا جون لطفا ما رو از همدیگه جدا نکن .لطفا به حرمت این عشق آسمونی که خودت بهمون هدیه کردی ما رو به هم برسون .اصلا خدایا هرچی به صلاحه . راضیم به رضای تو    . . . فعلا  بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 4:46 PM  توسط امیر  |