تبليغاتX
ما با هم تنها نیستیم !!!
یادداشت های خنگولانه ی ما !!
همین الان فهیمدم که قبول شدم ( university )
خب بايد خوشحال باشم که تقريبا هستم
( en translator) مترجمي زبان انگليسي
اما همه ي اينا به کنار که همون شهري که مي خواستم قبول شدم
واي مگه مي شه !! يعني اين همه خدا منو دوست داره ؟
باورم نمي شد
الان اين پسر همسايه  ( که کلي گير داده بود به اينکه من قبول مي شم يا نه؟)
امد و خبرش رو داد

موندم  شماره ي داوطلبي منو از کجا گير اورده بود ؟ خيلي تعجب کردم
اما ازش نپرسيدم !!!!
در کل خيلي الان  خوشحالم . زودي به بابا هم خبر دادم .با اينکه راضي نيست من جاي ديگه برم دانشگاه   اما اونم خوشحال شد


هنوز نشده  مهرداد پسر همسايه امده و شيريني مي خواد !! گفتم برو بينم  . بچه پررو !! خودش هنوز شيريني قبوليش رو نداده  از من شيريني مي خواد !


الان يه خرده سرما خوردگي داره اذيتم مي کنه ! اما خب با اين همه خيلي خوشحال شدم
هنوز هيچ کي نمي دونه جز بابا و نيلگون و مهرداده همسايه !!


موندم حالا بايد چي کار کنم ؟ براي ثبت نام بابا بايد بياد تا با هم بريم . اما فکر نمي کنم حالا حالا ها بابا خيال برگشتن داشته باشه !
دوباره بايد مث هميشه اخرين نفري باشم که واسه ثبت نام و اين جور مسايل ميرم !
مث دوران مدرسه که بابا جونم اخرين نفر منو ثبت نام مي کرد . با کلي دردسر و دنگ و فنگ
ولي بي خيال بابا
مهم اين بود  که قبول شدم بقيه اش مهم نيست
خدا رو شکر

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 6:18 PM  توسط نیلوفر  | 

بین من و تو فاصله غوغا می کنه
یاد حرفای قشنگت منو رها نمی کنه ...

یک بار دوبار  ده بار  بیست بار نه صد بار
من دارم صد بار این اهنگ رو گوش می دم
گرچه هنوز به اخرش فکر نمی کنم
همون جدایی ! من اصلا با تو به جدایی فکر نمی کنم . هیچ وقت هیچ وقت

من با تو فقط به روزایه خوب فکر می کنم . به روزایی که دوتایی دست تو دست داریم می ریم تو دل عشق !! روزایی که من و تو ما شدن رو می بینیم .
روزایی که من از تو هیچی نمی خوام جز اینکه ساعت ها فقط زل بزنم تو چشات . تا هیچ وقت قشنگی شون رو کم نیارم . تا هیچ وقت احساسات پاکت رو گم نکنم
.  زمانی که من و تو ما هستیم  هیچ چیزی کم نیست
من و تو همیشه ما می مونیم
ما
ما
ما
دیگه از کلمه ی من بدم می یاد
ما تا همیشه ی تاریخ می مونیم . شک نکن !!
من با امیر هیچ وقت تنها نیستم . هیچ وقت ٬ هیچ وقت ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 7:50 PM  توسط نیلوفر  | 

اونقدر زمان گذشت از همه چیز که خودم هم نمی دونم چی شد

اما الان دارم حسابی فکر می کنم . می بینم چقدر امیر راحت وارد زندگی من شد . اگه بگم تموم زندگی ام شد دروغ نگفتم . اگه بگم تموم فکر و ذکر روزای من شده دروغ نگفتم

خودش رو نمی دونم اما من حسابی کلافه ام

حسابی به هم ریخته و درب داغون

 

بعضی وقتا پیش خودم می گم : دختر خنگ و خل  !  اخه اینم شد عشق . اینم شد دوستی ؟؟؟؟

این ور دنیا نشستی و عاشقی می کنی

اما

من اینا رو قبول ندارم

من طاقت دوریش رو دارم . اما طاقت نبودنش رو نه نه نه نه ....

به درک  به جهنم

اگه حتی امید دیدنش یه خیاله  . من با همین خیال زندگی می کنم

اگه حتی منو دوست نداشته باشه من با این خیال زندگی می کنم

اگه حتی هیچ سهمی ازش نداشته باشم من بازم با این خیال زندگی می کنم

مهم اینه که امیر خیال نیست

امیر وجود داره

من دوستش دارم

 

 

 

گفتنش سخته

باور کردنش سخت تر

اما

من امیر رو دوست دارم

خودش می دونه

می دونه من خرشم

می دونه

اره می دونه...

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 10:51 PM  توسط نیلوفر  |