تبليغاتX
ما با هم تنها نیستیم !!!
یادداشت های خنگولانه ی ما !!
Image and video hosting by TinyPic

سلام به همه ی دوستایه گلم ٬ مهلبونم و با مرامم .

امدم یه اپ کوشولو بذارم و برم .اول از همه روز پاپایی رو به همه ی پاپاهایه دنیا تبریک می گم . همیشه سلامت باشن و جیباشون پر از پول ٬  به ما پول بدن تا حالشو ببریم.

دیروز یه بلاگ واسه ابجی نیلگونم درست کردم که امروز تقدیم کردم بهش . خیلی خوشحال شد و داشت از پشت تلفن خودش رو می کشت .

دوست داشتین یه سر بهش بزنین تا بفهمه من چه دوستایه با مرامی دارم

خب دیگه می رم .

قلبون همگی نینوفر .

راستی این دخمله که عکسش اینجاس من نیستما  فقط چون موهاش مث موهای من فشن بود خوشم امد و گذاشتمش ٬ همین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 7:32 AM  توسط نیلوفر  | 

روزگاری من بودم و مرداب که همین اتاقک پر از سکوت بود.

من بودم و نبودن حس تو .

اتاقکم همین دشت پر خیال من بود.

حجم خوشی داشت ٬ خالی از هر رایحه وجود و معنا بود . من بودم و او ...

دو یار که همیشه در هم جاری بودیم . کسی نبود جز ما .

اما ... اما در شبی کسی امد . دست در سکوت و تنهایی ما برد

یک نفر امد که که همین مهتاب در چشمانش جاری بود ٬ یک نفر که سکوت ما را ربود

یک نفر که دفتر های مرا لال کرد ...

من و مرداب ٬ همین اتاقکم دیگر از سکوت خالی بودیم...

بعد ما نشستیم ٬

سخن گفتیم از لحظه های ناب ٬ از کلماتی که سر گذشتشان  همه در ذهن ما جاوید ماندند .

صحبت از قسمت کردن شادی تو و تنهایی دست نخورده ی من ...

دست تو از مهر پر و قلب من تشنه ی حضور تو .

چشمان تو همان میعاد گاه همیشگی لحظه های خلوت من ٬ تمام چیزی بود که من تک تک لحظه های بدوم در انتظارش نشستم ...

زمان گذشت

زمان ایستاد . ما پر شدیم از کلمه ٬ مهر در ما جاری گشت .

شدیم یک تن . تک تک نبضمان صدای فریاد تمنای هم بود ...

زمان گذشت

.............................................................................

اما نشد

نماند . عمر ماندنش به کوتاهی لبخند غمین من .

رفت در شبی بی صدا . رفت تا مرز ندیدن

و پر کشید پشت دیوار سکوت . من ماندم و اواری از تنهایی ٬ ندیدن ٬ نبودن  و نماندن .

...........................................................................

مرداب دیگر با من غریبه است .

همین اتاقکم دیگر صدای هق هق مرا نمی خواهد

چقدر تنها مانده ام

 چقدر ....

 Image and video hosting by TinyPic

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 3:10 AM  توسط نیلوفر  | 

سایت

تخصصی

آپلود

عکس و

تصویر

وبلاگهای

ایرانی

Could I have this kiss forever……….

 

Over & over I look in your eyes
u r all desire
u have captured me
I want to hold u I want to be close to u
I never want to let go
I wish that this night would never end
I need to know
………………………………………………….
Could I hold u for a lifetime
Could I look in to your eyes
Could I have night to share this night together.
Could I hold u close beside me .
Could I for all time
Could I   could I   could I  have this kiss forever
……………………………………………………….
Over & over iv dreamed of this night
Now u re have by my side.
U r next to me .
I want to hold u & touch u & taste u
And make u want no one but me
I wish that kiss could never end.
Oh baby please
………………………………………………………..
Could I hold u for a lifetime
Could I look in to your eyes
Could I have night to share this night together.
Could I hold u close beside me .
Could I for all time
Could I   could I   could I  have this kiss forever
................................................................................
I don,t want any night to go by
whitout u by my side
I just want all my days
U spent being next to
Lived for just loving u
And baby by the way
…………………………………………….
Could I hold u for a lifetime
Could I look in to your eyes
Could I have night to share this night together.
Could I hold u close beside me .
Could I for all time
Could I   could I   could I  have this kiss forever
.....................................................................................
تقدیم به قلب مهربون کسی که عشق  به او مدیون است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 10:50 AM  توسط نیلوفر  | 

سلام   سلام   سلام

بالاخره تموم شد . وای چه حالی داشت . دارم از خوشحالی پر در می یارم .

بابا این کوکنکور که خیلی راحت بود  . من گفتم حالا این کنکوری که همه می کن مث شاخ غول شکستنه چی چی هست .

بروبکس من امروز خیلی خوشحالم . وای  چه کنکوری شد . از ساعت سه بعد از ظهر تا ۷ فقط رو صندلی نشستیم

گفتم صندلی اش میخ داره !!!! واقعا هم داشت . مجبور شدم صندلی ام رو عوض کنم . اما دوباره لق بود . ببینید در چه شرایط سخت و طاقت سوز  کنکور دادم .

 تازه گرماش بمونه . ولی در هر صورت خوب دادم . ولی انگار بقیه خوب ندادند . سوالایه زبان تخصصی خدا بود. خیلی اورجینال بود . خفن  خارجکی بود . فکر کنم حداقل ۹۰ تا رو زده باشم . وای اه اه از این عربی .

چه چیز بی خودیه . قواعدش خیلی سخت بود .

ادبیات و بینش خدایی خوب بود .

سر جلسه یکی از بچه ها از گرما خون دماغ شد .  اگه برگه ی پاسخ نامه اش کثیف شده بود بیچاره می شد.

خیلی گرم بود .

اما چه فایده . !!!امدم خونه هیچ کی نیست یه لیوان اب خنک بده دست ادم . مامان رفته بیرون ٬ نیلگون هم معلوم نیست کجاست ؟؟؟

دیگه از فردا می خوام واسه خودم یه برنامه ریزی توپ بکنم .

می خوام نهایت استفاده رو از این اخرین تابستون بدون درس و کتاب بکنم.

همه اش بیرون و تفریح و سینما و کافی شاپ و نت و استخر و کوه و نمی دونم هزار تا چیز دیگه ..........

خدایی حال میده . تازه مسافرت هم یادم رفت . اما با مامان و بابا و نیلگون نمی رم .

چون  می خوام دیگه حسابی مستقل شم . نفیسه پایه ی این جور کارا هست . اون اولین کیسه !!! ( چه اعتماد به نفسی دارم من ؟!! مامان نمی خواد قیافه ی این دخترو ببینه . حالا من می خوام باهاش برم  مسافرت )

راستی مجبورم کلاس خطم رو هم تموم کنم .  استادمون حسابی شاکی شده  . دو جلسه غیبت کردم می خواست بیاد تو خونه بهم درس بده . گفتم باشه استاد بعد از کنکور می یام .

الکی الکی دوباره باید بری موسسه . اینا خیلی منو دوست دارن ضرت و ضرت میخوان منو ببینن .

بالاخره مامان امد . من می رم .

قلبونتون : نیلوفر نفر اول کنکور

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 5:5 AM  توسط نیلوفر  | 

سلام به همه . 

همه تون رو می بوسم که دلداریم دادید .

حیفم امد نیام اپ .  الان خونه مون تا خرخره پر مهمونه . الانه که اقای مشایخی همسایه مون بیاد و بگه چرا اینقدر مهموناتون سروصدا می کنن.؟؟؟

بیچاره حق داره اینا انگار تا حالا مهمونی نرفتند . انگار عروسیه منه . بزن و بکوب راه انداختند .

مثلا امدند منو واسه کونکور  اماده کنن .  من هم که اصلا پایه ی اینجور کارا نیستم امدم تو اتاقم و دارم تو نت واسه خودم می چرخم .

مامان از صبح تا الان داره مث کوزت کار میکنه . نیلگون هم که ماشالاش بشه  همه اش جیک تو جیک دختر خاله است .یا داره با فرزانه حرف می زنه یا با فرهاد مسخره بازی در می یاره .  

خودم به مامان جونم کمک کردم . اما خیر سرم امدم در قابلمه ی غذا رو بردارم دستم سوخید  

الان دارم یه دستی تایپ می کنم .

بابا شب دیر امد . امده می گه : نیلوفر می خام فردا کونکورت رو خوب بدی .   من هم می گم :بابا مگه الکیه . اما بذار فکرامو بکنم ببینم چی کار میتونم واسه ات بکنم .

بابا هم یه نگاه می کنه که مثلا اره خودتی دختر پررو

غروب قبل از اینکه مهمونامون بیان  خواستم واسه پسر همسایه مون یه سری دی وی دی رایت کنم (چقدر پرویه  تا حالا ۶ تا دی وی دی براش رایت کردم  باز دست از سر کچل من برنمی داره.) پشت  pc خوابم برد به خدا . خودش واسه خودش رایت شده بود .

منو باش انگار نه انگار فردا باید ۵ ساعت رو ی یه صندلیه سفت و میخ دار !!!! ( نمی دونم میخ داره یا نه ولی حدس می زنم داره )بشینم . زدم تو رگ سیب زمینی . ولش بابا . هر چی شد به درک .

دیگه برم . مامان صداش در امده . می گه اینا واسه خاطر تو امدن . تو هم همه اش داری با این ور میری.

همه تون رو دوست دارم .

قلبون همه تون : نینوفر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 9:22 AM  توسط نیلوفر  | 

وای چه اهنگیه این hello  از evanescence .!!  خفن رو ادم تاثیر می ذاره .یادم باشه یه روز متن ترانه اش رو براتون بذارم. استاد سلیمی فقط یه جلسه واسه این اهنگ وقت داد تا ترجمه اش رو پیدا کنیم. اخ چه حالی داد ! من اولین کسی بودم که ترچمه اش رو کامل نوشت و داد به استاد .

الان ساعت ۳:۴۵ صبح روز پنج شنبه ۶/۴/۸۷ . من خوابم نمی بره .از ترس این کنکور . فردا قراره مث .... مخ ها بریم کنکور بدیم .

استاد گفته واسه کم شدن اضطراب برید اهنگایه زبان اصلی رو گوش بدین .تا هم بهتر یاد بگیرین هم حالشو ببرین .

اما بابا این که بیشتر ادم رو می ریزه به هم .دارم قاتی می کنم .

انگار تو دلم دارند کشتی کج کار می کنن. بابا جمع کنین این کنکورو دیگه . بیچاره مون کردین .!!!

خودتو این همه بکش برو یه مدرک پیزوری بگیر . بعد تازه بدبختی ات شروع می شه .هلک هلک راه بیافت کار پیدا کن .

اگه همون رشته ی مامایی تجربی رو رفته بودم خوب بودا .ولی نه حوصله ی  این کارا رو دارم نه اینکه دلش رو دارم که خون ببینم

گفتم خون یاد کلاس تشریح استاد رحیم نژاد افتادم . سال دوم و سوم دبیرستان بد بختمون کرد .نامرد ۵ نمره ی مستمر رو گذاشته بود واسه تشریح . باید چشم گاو ننه مرده رو تشریح می کردیم.

وای اه اه حالم بهم میخورد .

جلوی من چشم گاو بیچاره رو پیاده کرد .

داشت تو ضیح می داد این لایه صلبیه است که سفیده و مشیمیه لایه ی دوم وتا رسید به شبکیه من جلوی دهنمو گرفتم و دویدیم. همه نگاه کردن و هر هر خندیدن .  مگه خنده داشت ؟؟؟؟ من حالم داشت بهم می خورد . والا

یه جلسه رو جیم شدم و نرفتم اما اصلیه ی رو نشد در بری !!! تشریح قلب گوسفند بود . بماند  توضیحش بدتر از خودشه .


اره ما جمعه (بدبختیه ها )کنکور داریم . انقدر این en رو بلغور کردیم که بعضی وقتا جواب مامان رو خارجکی می دم .
( اما دست خودم نیست که .استاد سلیمی عادتمون داه که همه اش سر کلاس en حرف بزنیم .)

ولی تقصیر خود مامانه . چون ۷ سالم که بود به زور لنگ منو گرفت  و برد کلاس زبان اسمم رو نوشت . اینقدر خودمو زدم به در و دیوار که من می خوام برم کاراته یاد بگیرم . اما مامان خفن تصمیم به بدبخت کردن من گرفته بود گفت :همینم مونده دخترم بیاد لنگ و لگد بندازه .

دقیق تا اول راهنمایی هر سال تابستون یه ترم می رفتم . بعد مامان خانم که استعداد بیکران ما رو دید گفت : حالا هر سال تابستون دو ترم دو ترم برو .!!!!! تا اول دبیرستان به ضرب و زور مامان تمومش کردم . البته تو فامیل این چیزا عادیه . همه یا en می خونن یا ge. فکر کنم جو فامیل مامانو گرفت منو بدبخت کرد .

ولی خدایی بعضی وقتا خیلی حال می داد . مخصوصا ان وقتایی که کلاسمون با پسرا قاتی می شد .

جانمی . چه حالی می داد .  بهترین وقتایه کلاس بود . (چون بعضی وقتا استاد شکیبا که استاد گرامر بود نمی تونست  تو یه روز دو بار بیاد موسسه . واسه همین هم کلاسمون با پسرا مختلط می شد . )

ولی ما که بدمون نمی امد . اولش یه ذره ادای دختر های خوب رو در می اوردیم  . مثلا مل خوشمون نمی یاد

یادش بخیر کلاس نبود . می شد .... . شماره تل بود که  از زمین و اسمون  می بارید .  (چه عالمی بودا )

یه خاطره ی باحال یادم امد حیفم می یاد تعریف نکنم . تو کلاسمون یه پسره بود به اسم فرید اقایی  که استاد علاقه ی عجیبی به این پسر مادر مرده داشت .  فقط نمی دونم چرا بعضی وقتا می خواست فرید رو با دستاش تیکه پاره کنه . ؟؟؟؟!!!!

یه روز اخرایه ترم بود . دیگه همه زورشون رو می زدند  تا  bf  , gf  خودشون رو پیدا کنن .  فرید از اول ترم تو نخ یکی از بچه ها بود به اسم عاطفه . همیشه صندلی پشتیه عاطفه تلپ بود .  یادمه اون روز نام تل خودشو نوشته بود رو یه کارت تبلیغاتی . هی دل دل می کرد که بده عاطفه .

استاد هم از شانس گند فرید ان رو خفن بهش گیر داده بود .

هیچی استاد داشت درس می داد و رو تخته می نوشت . اما معلوم بود حسابی حواسش به جو کلاس و مخصوصا فرید بود . فرید بیچاره هم به خیال اینکه استاد پشتش به کلاسه به خودش جرات داد و زد به صندلیه عاطفه و گفت : این تل منه !! ترو خدا بگیر زنگ بزن .

تا اینو گفت همه ی کلاس ساکت شدن . نمی دونم چرا ولی بد جوری کم شانس بود .

استاد رو می گی  گفت : مستر اقایی پاشو و با پای خودت کلاس رو ترک کن . بیچاره فرید قیافه اش شده بود مث بچه کوشولایی که دارن تو شلوارشون خراب کاری میکنن.!!

گفت : استاد استاد به خدا ما کاری نکردیم . استاد ما فقط یه کارت بوتیک بهش دادیم . همین .

استاد هم گفت : می دونم  که تازه رنگش مشکی بود و یه عکس دختر هم داشت که پشتش شماره تل خودتو نوشته بودی .!!!!

تا اینو گفت کلاس دقیقا منفجر شد . خلاصه استاد فرید رو از کلاس اخراج کرد و جلسه ی بعد هم بردش ردیف جلو پیش خودش.

خدایی چه دورانی بود . ( ولی ما که از این کارا بلد نبودیم  . مث بچه ی ادم می رفتیم دنبال تحصیل علم و دانش . )


بچه ها ترو خدا دعا کنین  جمعه باید شاخ غول رو بشکنم .

یه کم دلداری بدین دیگه . !!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 4:23 AM  توسط نیلوفر  | 

هیچ وقت                   هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد.

دیشب دلی کشیدم               شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم

در زیر اواری از رنگ ها ناپدید ماند.!!!!

 این هم چند تا عکس قشنگ !!!

سایت

تخصصی

آپلود

عکس و

تصویر

وبلاگهای

ایرانی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 12:30 PM  توسط نیلوفر  | 

سایت

تخصصی

آپلود

عکس و

تصویر

وبلاگهای

ایرانی
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 8:36 PM  توسط نیلوفر  | 

سلام .

امروز خیلی خوشحالم . چون روز مامانه . چه روز قشنگیه. همیشه این روز واسه ام کلی خاطره داشته .یادم می یاد دوران بچگی ام نگاه دیگه ای به این روز داشتم.

همیشه وقتی روز مادر می شد با نیلگون پولامون رو می ذاشتیم رو هم یه کادو واسه مامان می خریدیم . اما موقع کادو دادن به مامان اگه یکی از ما دو تا پول بیشتری واسه خرید کادو داده بود حسابی اون یکی رو کنف می کرد و خلاصه کاری می کرد که کادو به اسم خودش در بیاد .(اما بیشتر وقتا نیلگون این کارا رو می کرد . چون من کوچولو تر بودم و زورم بهش نمی رسید .)

اما یادمه خیلی کوچک تر که بودم کلاس اول ابتدایی روز مادر که شد توی مدرسه به مناسبت روز مادر تو مدرسه مراسم داشتیم. همه ی مامانا دعوت بودند . اما  مامان من ان روز رفته بود کرج خونه ی دایی . نتونست بیاد .

یادم می یاد اینقدر غربت بازی در اوردم تو مدرسه که نگو .  رفتم پیش خانم معلم مون و شروع کردم گریه کردن . گفتم مامانم منو دوست نداره  نمی یاد مدرسه شیرینی بخوره .(یادش بخیر چقدر خنگ بودم.)

خانم معلممون (خانم بصیری )گفت عیب نداره نیلوفر جون . مامان خودش به من زنگ زد و گفت نمی تونه بیاد . عوض مامان تو شیرینی بخور .

بخدا یادمه تا اینو شنیدم یکدفعه گریه ام قطع شد.انگار نه انگار که تا یه ثانیه قبلش داشتم خودمو می کشتم.(الان همه می گن چه دختر شکمویی . خب من شیرنی خیلی دوست داشتم.)

بعد خانممون گفت واسه روز مادر یه نقاشی بکش و بده به مامان .اسمت رو هم بنویس که مامان خوشحال میشه.

ظهروقتی امدم خونه ابجی نسرین مثل مامان غذا رو اماده کرده بود و با نیلگون خوردیم .

بعد من رفتم تو اتاقم تا یه نقاشی واسه مامان بکشم.یادم می یاد شاید ۱۰ تا نقاشی کشیدم و پاره کردم تا اخر یه دختر کشیدم که داره به مامانش یه گل می ده.دقیقا خودمو هلاک کردم تا کشیدمش .(بس که هنرمندم .)

غروب که مامان امد واسه من و نیلگون پاستیل میوه ای خریده بود.خوب یادمه .

نیلگون همیشه شکمو بود یکی از مال خودش میخورد دو تا از من پاتک میزد.

شب که بابا امد واسه مامان یه کیک خریده بود.با یه روسری که گل های قرمز داشت . ابجی نسرین که هنوز ان موقع ازدواج نکرده بود واسه مامان یه پیراهن خیلی خوشگل گرفته بود.

نیلگون هم واسه مامان جوراب خریده بود . از من پولدار تر بود(نیلگون از من دو سال بزرگتره .)

یه دفعه نیلگون که خدا خفه اش نکنه گفت: نیلوفر تو هم کادوت رو بیار دیگه.

تا اینو گفت من بنفش شدم . وای یادمه .زدم زیر گریه و دویدم تو اتاق .  اینقدر صحنه رو زود ترک کردم که دمپایی ام جا موند . رفتم تو اتاق و زدم زیر گریه . (وای خدا چقدر من خنگ بودم)

تا اینکه مامان امد و گفت نیلوفر چی شده؟؟چرا گریه می کنی؟

تا مامان اینو گفت من هم شلوغ بازی در اوردم و گفتم: من نمی خوام . من کادوم به درد نمی خوره !می ندازمش اشغالی !

مامان گفت :خب نشونم بده ببینمش. گفتم :من یه نقاشی کشیده بودم . اما بده  . دوستش ندارم .

مامان اینقدر اصرار کرد و بوسم کرد تا دادم بهش .

هیچ وقت یادم نمی ره مامان تا دیدش بغلم کرد و گفت :نیلو این کادو خیلی خوشگله . من که دوستش دارم .

نقاشی ام خیلی بچگونه بود . زیرش رو هم امضا کرده بودم . نوشته بودم  : نینوفر کازمی .(اصلش نیلوفر کاظمی بود !!!)

حالا از اون روز ۱۴ سال می گذره .حالا من شدم یه دختر ۲۰ ساله که دیگه واسه مامانش نقاشی نمی کشه . می ره پول می ده و کادو رو می خره .

مامان امروز ان نقاشی رو نشونم داد و گفت : ببین نیلوفر این همون نقاشیه ! باورم نمی شد مامان هنوز نگهش داشته باشه . اینقدر ذوق کردم که نگو .

کلی با نیلگون خندیدیم . اسمم رو نوشته بودم نینوفر کازمی . ؟؟؟!!!

نمی دونم شاید ان موقع ها به خودم می گفتم نینوفر

می خواستم نامه رو اسکن کنم اما بس که قدمت تاریخی داشت بی کیفیت می شد .

حالا این روز رو به همه ی مامان های بچه های خوب ایرونی مخصوصا مامان خودم که ۲۰ سال همیشه با نیلوفرش بود و نذاشت لحظه ای دلش از غم پر بشه  تبریک میگم .

مامان جون خوبم اگه بدونی چقدر دوستت دارم .

روزت مبارک .

آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 7:20 PM  توسط نیلوفر  | 

مطالب قدیمی‌تر