خوش امدید .ممنون از وقتی که می ذارید.
می خوام نظرتون رو در مورد قالب جدید وبم حتما بگین.
اقا سعید گل
که خیلی به من لطف داره پیشنهاد یه قالب جدید رو داد .
که همین هم باعث شد قالب رو عوض کنم.
ازتون خواهش میکنم حتما نظرتون رو در مورد این قالب که خودم خیلی دوستش دارم بگین.
خیلی دوستتون دارم.
نیلوفر![]()
![]()
دراغاز * افریدگار جهان خلقت چون به خلقت زن رسید.دید مصالح سفت و سخت را در افرینش مرد به کار برده است و دیگر چیزی نمانده است.
در کار خود واله گشت و پس از اندیشه ی بسیار چنین کرد:گردی از رخسار ماه - تراش تن از پیچک - چسبندگی از پاپیتال - لرزش اندام از گیاه - نازکی از نی - شکوفایی از غنچه - سبکی از برگ - پیچ و تاب از خرطوم پیل - چشم از غزال - نیش نگاه از زنبور - شادی از نیزه ی نور خورشید - گریه از ابر - سبک سری از نسیم - بزدلی از خرگوش - غرور از طاووس نرمی از اغوش طوطی - سفتی از خاره - شیرینی از انگبین - سنگ دلی از پلنگ - گرمی از اتش - سردی از برف - پر گویی از زاغ - زاری از فاخته - دورو یی از لک لک و و فا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و به مردش سپرد.
پس از هفته ای مرد نزد خدا باز امد و گفت خدایا :این که به من داه ای زندگی را بر من تباه کرده. پیشه اش پرگویی است و دمی مرا وا نمی گذارد.ازارم میدهد مدام نوازش میخواهد .دوست دارد همیشه سرگرم اش کنم.بیخود می گرید و تنها کارش بی کاری است. امده ام پس اش دهم.زندگی با او برایم امکان پذیر نیست.
از من باز بستانش!
خداوند گفت باشد و زن را را پس گرفت.
پس از هفته ای دیگر مرد دوباره نزد خدا شد و گفت خداوندا تنهای تنها شده ام. به یاد می اورم چگونه برای ام اواز می خواند میرقصید و از گوشه ی چشم نگاهم میکرد با من بازی میکرد و به تنم میچسبید. خنده اش گوشم را نوازش میداد. تنش خرم و دیدارش دل نواز بود.!!!!
خدا گفت باشد و زن را به او پس داد.
پس از سه روز دیگر بار مرد نزد خدا شد و گفت : خدایا نمی دانم چگونه است؟اما گویا زحمت او بیش از رحمت اوست.پس کرم کن و او را از من باز پس گیر!
خدا گفت : دور شو!بس است هر چه گفتی . برو با او بساز!!!!!!!!!!!!!!!!
و این چنین شد که عشق اغاز گشت؟؟؟!!!
خسته شدم بس که به نبودنت فکر کردم. به نداشتنت و به نخواستنت و...
حالا دیگه کم کم باید باورم بشه که روزها میگذرن اما بی تو... باید باورم بشه که دیگه نیستی.باید باورم بشه که دوباره شدم همون نیلوفرکه مثل تقدیرش محکوم به به تنها بودن توی برکه ی خودشه...
یه شب رو نه من یادم میره نه تو؟!
اره یادت می یاد میدونم.
میدونم که هنوز سر به وب من میزنی و تموم نوشته هام رو که واسه خودت هستن میخونی.
یادت می یاد کدوم شب رو میگم. میدونم.
همون شب که با هم توی همون پارک همیشگی نشسته بودیم.
مثل همیشه روی همون نیمکت که با هم کلی یادگاری روش نوشتیم. ولی تو اون روز ناراحت بودی و هیچ وقت هم به من نگفتی چرا؟
چه شبی بود.الان که دارم خاطره اش رو مینویسم انگار همون لحظه هاست.
یه شب گرم تابستون. نهم شهریور بود یادته؟
بعد مدت ها با هم رفته بودیم بیرون.ولی تو حالت خوب نبود. چهارشنبه بود و پارک خیلی خلوت بود.
با هم که حرف میزدیم میدیدم که یه چیزی تو صدات سنگینی میکنه.بغض کرده بودی اما تا بغضت می خواست سر وا کنه سرت رو می انداختی پایین و ساکت میشدی.
چقدر از سر و کولت بالا رفتم یادت می یاد تموم موهات رو ریختم به هم.![]()
اما تو هیچی نگفتی.فقط به من نگاه میکردی و میگفتی نیلو مثل بچه ی ادم بشین دختر.
داشتیم با هم چیبس میخوردیم.انقدر تند بود که مجبور شدی سه چهار بار اب بخوری.
یادش بخیر.
وقتی با هم رو چمن ها نشستیم هم یادته.چمن ها خیس بود اما تو گفتی بی خیال...
بعد دراز کشیدی رو چمن ها من هم پیشت نشستم. به اسمون نگاه میکردی که ازت پرسیدم چقدر منو دوست داری؟
تو هم گفتی قد همه ی ستاره های اسمون!
سرم رو که کردم بالا اسمون ابری بود.چقدر با هم خندیدیم.تو میگفتی نه بابا اسمون ستاره داره اما به خاطره ی ستاره ی من که الان پیشمه رفتند قایم شدن!!!
تو که از من پرسیدی چقدرمنو دوست داری بهت نگاه کردم از همون نگاها که میگفتی اتیش به جون ادم میزنه و گفتم:
ستاره های اسمون رو بشمار و بعد دو برابرش کن.
تا اینو بهت گفتم نگاه کردی تو چشمام و گفتی میدونی خدا تو رو واسه من افریده خودش اینو تو گوشم گفت.
بعد یه بوسه گذاشتی رو پیشونی ام.وای که چقدر خجالت کشیدم
وقتی بلند شدیم که بریم تموم لباس هامون خیس خالی شده بود. توی راه وقتی باد بهمون میخورد از سرما می لرزیدیم. اما تو دیگه فقط میخندیدی...
چه روزهایی با هم داشتیم.هیچکس باور نمیکنه که ما دیگه پیش هم نیستیم چطور من باید باور کنم.
هنوز هم شب های پر از ستاره * دارم ستاره ها رو میشمارم که ببینم چقدر دوستم داری؟!!
تو چی؟
تو دوبرابرشون کردی که ببینی من چقدر دوستت دارم؟؟؟
اون دوتا مست چشات منو خوابم میکنه.
ذره ذره اون نگات داره ابم میکنه.
اون دوتا مست چشات منو خوابم میکنه.
ذره ذره ان نگات داره ابم میکنه.
داره میمیره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات.
مثل یک رویای خشک پا گرفتی تو شبام
از یه دنیای دیگه قصه ها گفتی برام.
هنوز از هرم تنت داره میسوزه تنم
از تو سبزه زار شده خاک خشک بدنم
دستای عاشق تو منو از نو تازه ساخت
دل ناباورمن جز تو عشقی نشناخت.
داره میمیره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم
من با اون رنگ نگات.
کاش میشد گل چشمان تو را میچیدم
قاب میکردمش از برگ درخت و می اویختمش بر دیوار
در اتاقم که پر از سایه ی توست.
مثل عکس تو که عمریست نفس های طپش وار مرا میشنود.
مینشیند همه شب ساکت و مات
روبروی من وبا خنده ی تلخ
ونگاهی که در ان میل شکستن جاریست.
سایه خسته ولرزان مرا میبیند.
ودر اوج لحظات
لحظاتی که پر از جذبه ی تنهایی ماست.
خواب را مثل گل از چشم پر از شبنم من میچیند.
کاش میشد گل چشمان تو را میچیدم
این دو جادوی سیاه.این غزلواره ی ناب این شقایق ها را
که شکوفاییش از خون من است و تمامیت ویران شدنت را با خشم و دریغ اشک میریختم و میدیدم.
من تو را در افقی تازه و دور
مثل رویای شبانگاهی ام امیخته با رنگ نگاهی مغرور
من تو را دایره ی روشن نور
از مه الوده ترین نقطه شب میدیدم.
من تو را میخواندم و نمیدانستم
که تو با ضجه ی هر رهگذری میخوانی.
من به خود میگفتم که تو با من تنها ونوازشگر احساس غم الوده ی من میمانی.
ولی افسوس تو ان نیستی ان کوچک پاک
که من از پاکی اندیشه خود پروردم و بزرگش کردم.
پیچکی بودی و با لغزش اندام ظریفت یک شب
نرم در دامن من روییدی.
شدم ان نیلوفر که تو با دست نوازش به تنم پیچیدی.
پس از ان عاشق وار به شب و غربت هم دل بستیم.
گونه بر گونه ی هم ساییدیم.
وبه خوابی شیری
با وسعت تنهایی دیرینه ی هم پیوستیم.
ولی افسوس که چون چشم گشودم دیدم.
که درین باغچه ی تنگ الود و درین دام فریب.
تو همان خوب نجیب!!!
مثل خورشید عطشناک کویر از دل هر سنگ سیه تافته ای
وبه هر هرزه گلی !!!!که تو را خواسته با دست هوس
رشته ای بافته ای!!!!
اعتماد عبثی بود تو را محرم دل دانستن
وبه چشمان فریب الودت دل بستن
وای بر من که دلم ساده و خوش باور بود.
انقدر ساده که معصومی چشمان تو !!را باور کرد.
وای بر من که سرانجام غمت
مثل رگبار خزان قلب گل اویزم را پرپر کرد.
قصه دل به تو دیوانه نمی باید گفت.
دل به چشمان تو به هر جایی بد کاره نمی باید بست.
وای بر من که دلم
همه عمر به پای تو نشست
همه عمر به پای تو که بی شرمی و پست
وای بر من که گریزم به تو پیوست
تو ای کوچه ی کور بن بست!!
چقدر دلتنگم!وچقدر توی سکوتم صدای هزاران
هزار بغض شکسته می اید.بوی خستگی می اید ومن هر روز این بو را استنشاق میکنم و هر روز و هر شب گرفته و خسته تر میشوم.
دلم مرده است.وقت رفتنت خودم دفنش کردم تا بعد تو برای همیشه بخوابد.
تن سرد و بی روحش رو ی دستهایم بود. و چقدر دل من شکسته و پیر به نظر میرسید.
اروم اروم خاک سرد مردگی به رویش ریختم.خودم دیدم دلم مرد.از
انتظار مرد.اما...
اما کسی مرگش را ندید.
حتی تو ! تویی که به خاطرت دلم را از دست دادم.
حال بعد سال ها دیگر کسی برایم نمانده است.وامروز تنها تر از همیشه توی اتاق دلتنگی هایم که صدای هق هق
شبانه ام در ان پیچیده است.
نشسته ام وخیره مینگرم به نقطه ی مبهمی که به نا کجا میرود.
دارم انتظار میکشم و ثانیه ها را از دست میدهم.
دیگر این من نیستم.کس دیگری است!!
از دست داده روزگاریست که چله نشین دلش است و پیراهن سیاه را به خاطر از دست دادن تو و دلش پوشیده است.
دست نوشته های من بازتاب لحظه های نابی است که خودم بوده ام وخودم.لحظه های نابی که بی خویش تر از همیشه به خویش پناه اورده ام و به خلوت خویش.تا در زلال صمیمیش سر به سنگ خوردن ها و محرومیت های روزانه را هر چند زود گذر تسکین دهم.در دنیایی که حتی اجازه نداریم خودمان باشیم.در دنیایی که فکر کردن گنا هی نا بخشودنی است.دنیایی که بیشترین چهره ها همچنان محو و ناشناخته باقی می مانند.نوشته هایی را که فقط برای دل خودم مینویسم بد یا خوب دوست دارم.گاهی به پهنای همه ی اقیانوس ها در ان گریسته ام و گاهی نیز به وسعت تمام افق ها در ان پرواز کرده ام.اگر چه همین نوشته ها بود تبعیدگاه همیشگی ام در خویش.
نوشته ی من چه خوب چه بد با خواننده اش صادق است و صمیمی.نوشته ی دختر ی ایرانی که اگر عاشق میشود احساسش ایرانی است واگر خشمگین باز هم در رگهایش خون ایرانی است که به جوش امده است.دختری از نسل اریا که پدر ایران :کوروش را برای همیشه ی تاریخ میستاید.
به هر حال نوشته هایم را در وبلاگم به نشر میرسانم به خاطر تمام دلیل های معلوم و نا معلوم.
فقط به این خاطر که دوستانی پیدا کنم که برای یک لحظه هم که شده با من و مثل من زیسته و اندیشیده اند.و اینک طرحی هر چند رنگ پریده از لحظه های گمشده شان را در نوشته های من
میبینند![]()
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره.
وقتی که نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.
وقتی که ساکت شدی به یاد بیار کسی رو که به شنیدن صدای تو محتاجه.
برای شکستن من یه اخم کافیه ...نیازی به فریادت نیست. واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه ... نیازی به قهر نیست.برای مردنم حرف رفتنت کافیه...نیازی به انجامش نیست.
اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت بمونم
اما ازت یه خواهش دارم امدی یه شاخه گل رو قبرم بذار.
میتونی نگاهم نکنی اما نمیتونی جلوی چشمای منو بگیری.
میتونی بگی دوستت ندارم اما نمیتونی بگی دوستم نداشته باش.
میتونی از پیشم بری اما نمیتونی بگی دنبالم نیا.
پس من نگاهت میکنم دوستت دارم و تا ابد دنبالت میام.
من سبز میشوم حتی اگه تو مانع روییدنم شوی.من غنچه میدهم حتی به زخم تبر عادتم دهی.
اما به حرمت عشق تو گل نمیدهم چون واقفم که تو زیباترین گلی!
جوابم را نمیدهی!صدایت میزنم تو را میخوانم .شکست را در گلویم نمیبینی.
تنها نشستم.تنهایم کردی!گناه من چه بود.هان؟! چه بود؟
اگر خواهش شنیدن صدایت در صفحه ی خالی ذهن غمین من گناه است پس خموش بمان.
با من نجوا نکن.مرا بگذار تا بگریم بگذار تا اتش درون شعله کشد.نگریم؟
اگر گریستن حوصله را از مرد من گرفته است پس خموش میمانم.اما به من بگو!بگو این سکوت را چه حاصل است؟
بگو تا بدانم:چرا نفس کشیدن را از من گرفتی.چرا تپیدن را از من گرفتی؟
چرا روییدن را از من گرفتی.چرا بودن را از من گرفتی...و چرا عاشق بودن را از من دریغ کردی؟
بمان.بمان در ظلمت سکوت و در سنگینی غم غربت!که من روشنایی دنیایم را از دست داده ام!
هنوز جوابم را نمیدهی ؟هان؟
![]()
میدونی ازم سوال کردی چرا دوستت دارم؟راستش رو بخوای هر چی فکر کردم نمیدونم چرا یه همچین علاقه ای به تو دارم؟یه رازی تو ان چشمایه خمارت هست که هر چی به عمقش می رسم کمتر به نتیجه میرسم و بیشتر شیفته ی تو.
بهر حال من تا حالا هیچ کس رو این جوری دوست نداشتم.
بابا اصلا من چه میدونم چه سوالایی میکنی![]()
اما بدون من همیشه دوستت دارم چون با تو کامل میشم با تو عاشق میشم و با تو از این زمین خاکی پر میکشم![]()