تبليغاتX
ما با هم تنها نیستیم !!!
یادداشت های خنگولانه ی ما !!
سلام به همگی .اما بعدش پوزش!!

بخاطر دیر اپ کردن که همه اش هم تقصیره امیره! چون چند روز پبش به من گفته بود که می خواد اپ کنه اما اینکارو نکرده!! دستم بهت برسه امیر من تو رو می کشم بعد می خورمت!!!

اخه امیرم خیلی خوردنیه!

اما از همه ی این حرفا گذشته اگه خدا بخواد تا چند روز دیگه همدیگه رو می بینیم .

وای وای وای!!! خدا می دونه چقد دلم واسه اش تنگ شده .بذار بیاد ! تلافی این همه دلتنگی رو سرش خالی می کنم!(حالا اونم که از خدا خواسته!)

نتیجه ی چند تا از امتحانامون رو اعلام کردند.تا اینجا که خوب بوده.تا بعدش ببینیم خدا چی می خواد!

چند تا سورپرایز تر و تمیز هم واسه اش دارم که می دونم حسابی حالی به حولی می شه!

راستی امیرم یادت نره؟!.........

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 8:23 PM  توسط نیلوفر  | 

اول از همه یه عذر خواهی بکنم به خاطر دیر اپ کردن!! واقعا شرمنده ام .

بعدش سلام به امیر عزیزم و همه ی دوستای خوبی که لطفشون همیشه شامل حال ما هست.

راستش باید بگم بی نهایت دلم واسه امیر تنگ شده . خودشم می دونه .اخه امروز حسابی قاتی کرده بود.هر نیم ساعت یه بار  زنگ می زد و خیلی عذر می خوام هی پرت و پلا می گفت . اما چی کارش کنم خوجل منه دیگه!!!

امروز رفتم بیرون . جای امیرم خالی خوش گذشت.

امیدوارم تا چند هفته ی دیگه همدیگه رو بتونیم ببینیم.اینقد  دلم واسه اش تنگه که بخدا می دونم تا ببینمش حسابی بغلش می کنم و گازش می گیرم.(ببخشید احساساتم فوران کرد!)

این هفته به امید خدا امتحانامون تموم می شه و راحت می شیم.

................................

راستی من و امیر بیشتر از یه روز طاقت حرف نزدن با همدیگه رو نداریم چه برسه به قهر!! خدایی می گم ما بچه های خوبی هستیم با هم قهر نمی کنیم .

امیر همه ی چیزیه که من از خدا می خوام . بی نهایت مهربون و بزرگ منش . و از همه ی  اینا مهم تر تنها مردیه که توی زندگی می تونم واسه ی تک تک لحظه هام بهش تکیه کنم . من می دونم خدا هم!

امیرم می دونی من چقدر دوست دارم. یادت نره!!!

+ نوشته شده در  جمعه 25 دی1388ساعت 8:56 PM  توسط نیلوفر  | 

 

نمیدونم چرا با اینکه هنوز شب جمعه نشده ولی یه دنیا دلم گرفته !؟

این که میگم شب جمعه نیلو همش خندش میگیره و میگه : ای شیطون !!!

به خدا بعضی وقتها بیشتر از اونی که فکرشو بکنید دلم واسه نیلو تنگ میشه . . .

اما خودش میدونه نیلو رو با وجود این همه فاصله انتخاب کردم و دوسش دارم !

اینکه یه نفر دیگه رو جز نیلوفر بتونم کنار خودم تصور کنم امکان نداره . به خدا امکان نداره . . .

اصلا مخم کار نمیکنه که چی بنویسم ولی دلم پر از حس دلتنگیه .

میخوام امشب به نیلوفر اس ام اس بدم۰ و بگم آخه لامسب چرا !؟

آخه چرا ؟! باید از دست هم این همه دلگیر باشیم ؟

سه روز جوابشو ندادم دیگه زده به اون درش !!!

برداشته هرچی از دهنش در اومده به من میگه !

میگه تو اینجور . . .  تو اونجور . . . .

والا به خدا عشق و عاشقی و این همه فاصله حرمت داره . مگه ما به چیه همدیگه زنده ایم ؟

جز عشق چه چیزی ما رو کنار هم دیگه نگه داشته ؟ 

دوباره فردا این چرت و پرتا رو میخونه و یه اس میده که آره تو دست پیشو گرفتی که پس نخوری !!!

اصلا نمیدونم در قبال این کارای نیلوفر چکار کنم ؟

اگه فکر میکنه که من بهش یه دروغی گفتم کاش حداقل بهم میگفت تا بدونم .

پریشب اس داده که بی خیال من عادت دارم ببخشم تو هم ببخش !!!

منم گفتم به خاطر دروغی که بهت نگفتم نمیخوام منو ببخشی . آخه کاملا در اشتباهه . . .

ولی امشب دلمو میزنم به دریا و بهش میزنگم . چون عاشقشم و یه دنیا دوسش دارم .

نمیدونین وقتی باهاش حرف میزنم چقدر صداش بهم آرامش میده .

امیدوارم این گذشت رو یه روز نیلوفر در قبال من داشته باشه . ( بخدا من هیچ وقت دروغ نمیگم )

الان که از پاساژ برم بیرون یه اس میدم و بعدش میزنگم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 9:5 PM  توسط امیر  | 

 

چرا ما آدما گاهی وقتها بودن همدیگه رو نمیبینیم ؟

چرا حتما یه چیزی یا یه کسی رو باید از دست بدیم تا بفهمیم یه روزی بوده !؟

مگه آدم تو زندگیش چند بار عاشق میشه ؟!

اصلا مگه میشه آدم حس و حال عاشقی رو ۲بار تجربه کنه ؟

( اگه جوابتون مثبته باید به عرضتون برسونم یکیش عشق نبوده !  شک نکن !!! )

آدم تو زندگیش یه بار طعم واقعیه عشق رو میچشه با همه ی سختی و ریاضت . . .

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

میدونی خیلی بده که آدم بخواد تو راه عشق و عاشقی یه نفر رو امتحان کنه .

آخه من معتقدم گذشت زمان همه ی آدما رو به همدیگه معرفی میکنه .بدون اینکه لازم باشه شما کاری انجام بدی . فقط کافیه دستتو بزنی زیر چونت و بشینی تماشا کنی !!! آره . این چیزیه که واسه خودم ثابت شده . به شرطی که آدم با خودش صادق باشه و به کارش ایمان داشته باشه .

راستش من خودم یه روزی همش آدما رو امتحان میکردم و چپ و راست یه دستی میزدم !!

گرچه این کار بیشتر اوقات جواب میداد و خودم رو پیش خودم استاد یه دستی میدونستم ولی این کار در بلندمدت نتیجه ی خوبی برایم بهمراه نداشت .و بعدا میفهمیدم داره به ضررم تموم میشه . . .

یه مثالش اینه که اگه حتی آدم بتونه با یه دستی عمل خلاف یه نفر رو ثابت کنه باز هم جز دادن گوشی دست طرف و هوشیار کردن اون برای انجامش به صورت مخفیانه و یا حرفه ای تر عواید دیگه ای نداره . کاش میشد همه ی آدما حرفهاشونو دوستانه و خیلی منطقی به همدیگه میزدن . و به جای این همه صحبتهای سربسته یه کم راحت تر با همدیگه حرف میزدن و چیزی تو دلشون نمیموند . . .

-----------------------------------------------------------------------------------------------

متهم کردن یک نفر به دروغ در حالی که اون شخص هیچ دروغی نگفته باشه گرچه حس ناراحتی و دلخوری رو در طرف بوجود میاره ولی این توانایی رو داره تا حس نفرت رو در طرف بوجود بیاره و اونو واسه همیشه از ما برونه. البته منو به تامل بیشتر در مورد کلمه ی عشق وا میداره . و یه کمی کم توقعی !

چون عقیدم اینه اگه دو نفر واقعا عاشق همدیگه باشن هیچ وقت راضی به دلخوری همدیگه نمیشن .جز صفا و صمیمیت و بالاترین لذت زندگی یعنی محبت چه چیز دیگه ای میتونه لذت بخش باشه ؟؟؟

----------------------------------------------------------------------------------------------

اگه هرکس هر گذشته ای داشته و سعی در ساختن امروز و فردایی بهتر داره پس چه لزومی داره با درگیر کردن ذهن طرف اونو به گذشته ی تلخش برگردونیم ؟! در حالی که ما فقط قصد امتحان کردن طرف رو داشتیم . . . امتحان کردن آدما هیچ فایده ای نداره . فقط و فقط گذشت زمان . . . والسلام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 2:1 PM  توسط امیر  | 


تو رو خدا کارای دنیا رو می بینید برعکس شده . نه از اون وقتایی که روزی 2 بار آپ می کنیم نه از الان که بعد از دو هفته دارم می آپم !!!

جونم واستون بگه که من رفتم تهران و یه چند روزی پیش نیلوفر بودم ولی این دفعه گرچه خیلی بارون بارید و شرایط رمانتیک تری محیا بود ولی انگار نیلوفر با آهنگهای تو گوشیش بیشتر حال میکرد !!! آخه همش هندزفری تو گوشش بودو موزیک گوش میداد ! منم مثل یه موجود اضافی کنارش راه میرفتم . البته گرچه از کارش دلخور شده بودم ولی گفت بس که پیشش نیستم به خاطر فاصله و دوری روزا دیوونه میشه و موقعی که میام هنوز اون حالت دیوونگی هست ! و به قول خودش یه کم خر میشه !!!

راستش این سفر فوایدی هم داشت و ما با هم یه قول و قرارایی گذاشتیم : عاشق باشیم . وفادار باشیم . خوش اخلاق باشیم  . شاد باشیم . و باکلاس باشیم که البته این آخری رو من یکی ندارم !!!

روزای آخر سفرم نیلوفر میخواست منو به باباش معرفی کنه ولی من حس میکنم هنوز شرایط نشستن روبروی باباشو ندارم و باید خیلی بیشتر از این از خودم اطمینان داشته باشم تا اون بتونه بهم اطمینان کنه و راضی بشه دختر زشتشو بده به من ( البته نیلو خوکشله ولی اینجوری گفتم که چشش نزنم ! )

به امید خدا . فعلا بای


+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 9:6 PM  توسط امیر  | 

 

دوباره سلام ! دفعه دومه که امروز دارم آپ میکنم . دلم گرفته بود اومدم خودمو خالی کنم !!!

آخه راستش امروز یه بابایی خیلی با من حرف زد . گفتم که دوباره دارم میرم تهران

گفت این همه بری و بیایی آخرش که چی ؟! 

طرف خیلی باتجربه بود . و حرفاشو خیلی رک میزد .

میگفت امیر اینجوری فایده نداره . به جای لاس زدن (ببخشید ) یه فکر اساسی بکنید .

خلاصه طرف خیلی حرف زد ولی خیلی از شرایط منو نیلو رو نمیدونست .

در کل حرفاش خیلی مفید بود و اگه سفر تهرانم قطعی بشه به نیلوفرم همه چیو میگم . . .

بگذریم . . .

خیلی دلم واسه نیلو تنگ شده .دلم میخواد رو دستم بخوابه و خواب بره !

ولی اون میخواد از شدت دلتنگی منو گاز بگیره !! آخه شما بگید . این انصافه ؟!

از اینکه عشقم نیلوفره بهش افتخار میکنم .

فعلا بای تا های

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 8:51 PM  توسط امیر  | 

 

سلام . ما به خاطر یه موضوع ساده بحث کرده بودیم و یه کوشولو از هم دلخور بودیم .

گرچه اینا مهم نیست و عادیه  . . . چون هیچ وقت از هم دیگه چیزی به دل نمیگیریم

خدارو شکر الان مثل همیشه با هم خوبیم و از راه دور لاو میترکونیم !

 ولی این روزا مشکلات من بدجوری داره داغونم میکنه

اینجا دیگه برام غیر قابل تحمل شده

احساس میکنم به یک مسافرت احتیاج دارم .

میدونی چیه مسافرت بهونه است. . .

دلم میخواد از این شهر و دیارم بزنم برم یه جای دور .

یه جای ساکت و آروم به دور از هیاهو زندگی کنم

خدا میدونه تنها دلیل من واسه زنده بودن نیلوفره و دلم میخواد همیشه با هم باشیم .

خدایا کمکم کن تا درست تصمیم بگیرم . . .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 12:2 PM  توسط امیر  | 

وسوسه ی قدم زدن توی یه خیابون بی انتها و خالی از ادم تموم مغزم رو پر کرده!

این روزا بی همسفر قدم می زنم!

دیشب بعد از چند ماه متوالی من و بابا با هم حرف زدیم.حساب روزایی که من از اون بی خبر و اون از من جدا بود رو ندارم!

دل من پر از گلایه بود و هست.اما اون می خواد جبران کنیم!!

بهش گفتم خیلی دیر زنگ زدی و خواستی !

چون من دیروز تموم امید و ارزوم رو واسه اینده از دست دادم.

بهش گفتم و گفتم.اونم گوش کرد و نفهمید!!

حالا من شکستم و صدای خورد شدنم گوش تمام کسایی که واسه هیچ از من دلخور شدن و رفتن رو پر می کنه!

...........................................................................................

امروز رفتم پیش رئیس دانشگاه و خواستم واسه ام توضیح بده که چه جوری انصراف بدم.

یه هفته مهلت داده حسابی فکر کنم چون اعتقاد داره من جز دانشجو های برتر دانشگاه هستم اما من دیگه به هیچ کس و هیچ چیز اعتقاد ندارم!

توی این دو روزی که گذشت چه غلطی مونده که نکردم!

عیب ما ادم ها اینه که فقط خودمون رو می بینیم .دریغ از یه نیم نگاه به کسی که زندگی رو باخته!

به کسی که در عین نبودن همیشه بوده و سوخته!

بابا ازم خواسته به خاطر مامان مثل قبل دوسش داشته باشم!به خاطر مامان ببخشمش...

اما من دیروز از همه ی دنیا دل بریدم!

................................................................................................

۹ اذر سالگرد مامان می رسه و کسی از کاری که می خوام بکنم خبر نداره !!

حالا که اون نیست بودن معنی نداره!

خونه ی ما تا وقتی اون بود معنی داشت!خونه ی ما دیگه خورشید نداره و همیشه سوت و کور و سرده!

...............................................................................................

حالا که تو نیستی بودن معنی نداره!

قلب من تا وقتی تو بودی معنی داشت!قلب من دیگه خورشید نداره و همیشه سوت و کور و سرده!

منو به خاطر همه ی کم بودنم ببخش که من طاقت غم تو رو نداشتم و ندارم.

بگو واسه اخرین بار بگو که منو می بخشی. گرچه هیچ وقت لایق بخشش تو نبودم و نیستم.......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 7:4 PM  توسط نیلوفر  | 

سلام .

امروز یه کم پر انرژی تر از روزای قبل هستم و این همه انرژی رو مدیون حرف زدن دیشب با امیرم!!

دیشب از ساعت ۱:۳۰ تا ۴ صبح حرف زدیم!!(واقعا ما خواب و خوراک نداریمااااااااا) شوخی کردیم و خندیدیم.بعد کلی امیر به من روحیه داد که صبور باشم و جلوی مشکلات کم نیارم.

صبح ساعت ۷ بیدار شدم اما خدا می دونه که انگار چسبیده بودم به رختخواب!!عزیز سه بار امد صدام کرد.

اخرش هم نزدیک بود خواب بمونم!

خواستم صبحونه نخورم که عزیز کلی التماس کرد که اگه نخوری می یام پیش استادتون!!!!

خلاصه نشستم سر سفره!اما همه ی این کارا کلک عزیز بود تا از زبون من حرف بکشه!!

گفت دیشب داشتی درس می خوندی؟؟؟اخ خدا من چقدر خنگم!!!گفتم نه.کی عزیز؟؟؟

گفت دیشب ساعت ۳ ؟؟؟؟

تازه فهمیدم منظورش چیه!!!!گفت دختر من که می دونم چند وقته تو خودتی و کارات عجیب غریب شده!!!!(ولی بخدا من اصلا تابلو نیستم.نمی دونم از کجا فهمیده!)

خلاصه یه جوری پیچوندم ولی قسمش دادم به بابا چیزی نگه!!

ظهر که از کلاس برگشتم رفتم پیش دختر عموم!

کلی حرف زدیم و مسخره بازی در اوردیم!(امیر سمیه هم بهم گفت که چقدر مسخره می خندم.تا من می خندیدم اونم از خنده ی من می خندید!!)

یه کارای کردیم که اگه بودی می گفتی من به کل دیوونه ام!

...................................................................

اخ جون من فردا کلاس ندارم!!اگه بدونی  این هفته چه کمبود خوابی پیدا کردم.فردا و پس فردا می خوام خیلی بخوابم با اینکه کلی درس دارمو کارام عقب افتاده!

این چند روزی که گذشت حس دلتنگی ات خیلی منو ازار داد.چیزی که تو هم دیشب بهش اشاره کردی!

اما من به امید روزای خوبی که قراره کنار هم با عشق و علاقه و خوشی بگذرونیم زنده ام و زندگی می کنم...

همین و بس...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 8:5 PM  توسط نیلوفر  |