تبليغاتX
ما با هم تنها نیستیم !!!
یادداشت های خنگولانه ی ما !!

نیلوفر بعضی وقتها مثل الان حسابی دلتنگت میشم . تا حدی که حس میکنم گلومو یه چیزی مثل بغض فشار میده چراکه ما اصلا نمیتونیم دوری همدیگه رو تحمل کنیم . الان اس دادی که داری از دانشگاه میری خونه ...

 راستی شما میدونین که نیلوفره من شاگرد زرنگ رشته خودشونه ؟ تازشم خانوم خیلی ساده تشریف دارند و بعضی وقتا تکالیف دیگران رو هم انجام میدن !!!

راستی اگه خبر دسته اول بخواین باید بگم چهارم فروردین خونواده ی نیلوفر اینا تهران یه جشن عروسی دارن و نیلوفر کلید کرده که حتما بیا .تازه میخواد واسم کارت دعوت بفرسته . بخدا من خجالت میکشم . راستش اگه برم اولین باره که با پدرش اینا روبرو میشم . خیلی واسم جالبه که ببینم طرز برخوردشون باهام چه جوریه ولی اینجوری که نیلوفر میگه اینجا هیچ مشکلی برای اومدنت نیست و همه چیز خوب پیش خواهد رفت !

 شما میگین چکار کنم ؟ برم عروسی یا نه ؟

البته بازم همه چیز به روزهای آینده بستگی داره . ولی نظر شما بی تاثیر نیست !

ولی خدایی خیلی هیجان داره  !!!  نه غلام !

فکر کنین من پاشم برم عروسی باباش منو ببینه ازمن خوشش نیاد و سر منو بجای گوسفنده جلو عروس دوماد ..... 

یا مثلا برم یهو یه فردین با قد و هیکلی در حد یه گودزیلا بین ملت پیدا شه بگه نفس کش این یارو کیه !؟؟ وای خدا این دیگه از کجا پیداش شد ؟ آغا یه لحظه صبر کنین . آغا بخدا من نیتم خیره ها . . . آغا ما قصد ازدواج داریم ها. . . چه جوری به این بفهمونم . . . خداااا این دیگه کیییهههه . واااای . فرااااااااارررر

ولی گذشته از شوخی من همیشه عاشق هیجانم . شما چطور ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اسفند1388ساعت 8:30 PM  توسط امیر  | 

 

سلام .

دیشب منو نیلوفر حسابی پشت تلفن اشک ریختیم . آخه چکار کنیم که تحمل دوری همدیگه رو نداریم .

البته گریه های دیشب دلیل دیگه ای هم داشت و اون رفتن من به خارج از کشور برای ادامه تحصیل بود .

از شما چه پنهون نیلوفر با این موضوع خیلی مخالفه و میگه اگه بری دیگه برنمیگردی !!!

میدونین چیه !؟ من بهش گفتم هنوز ۲ سال دیگه مونده تا درس شما تموم بشه . تو این مدت هم من میرم  زود برمیگردم  میام رسما خواستگاری و اگه بابات اجازه بده واسه همیشه میریم همونجا زندگی کنیم . آخه پسر داییم ( کیانوش ) اونجا دکتره و حسابی خرش میره !!! ( یعنی خیلی کارش درسته ) و میتونه ضمن راهنمایی واسم یه کار پیدا کنه که همونجا مشغول بشم . میگفت با همین مدرک فوق دیپلمت میتونم کاری با حقوق ۳ تا ۴ میلیون تومن در ماه برات پیدا کنم . خوب چی دیگه از این بهتر !؟ ولی نیلوفر دیشب کلی گریه کرد و گفت نمیتونم رفتنتو ببینم . نمیتونم تنها شدن خودم رو ببینم .میگفت من نمیخوام مانع پیشرفتت بشم ولی اگه رفتی استرالیا دیگه برنگرد !!!

خلاصه الان که اینجا نشستم هنوز نتونستم بهش بفهمونم که اگه برم زود برمیگردم .

نیلوفر  به خدا من بی تو فردایی ندارم و تمام خوشی های آینده رو با تو میخوام . در کنار تو . زندگی بی تو برام رنگ و بویی نداره . دلم میخواد تا آخر عمرم با تو باشم و با محبت و عشق ورزیدن به تو اوج لذت دنیا رو ببرم .

هنوز برای رفتن یا نرفتن تصمیمی نگرفتم ولی . . .

آره  دروغ نگم دلم میخواد برم استرالیا ولی . . . ولی نمیتونم با رفتنم نیلوفر رو ناراحت و غمگین ببینم . احساسم میگه اگه برم دیگه نیلوفر از دست میره . چون تمام عشق و احساسشو با تمام وجود درک میکنم و میدونم چقدر دوسم داره . به هر حال تمام دلخوشی من برای زندگی فقط نیلوفره و هیچ وقت نمیخوام از دستش بدم .

ایشالا هرچی قسمت باشه همون کارو میکنیم . فعلا . تا بعد . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اسفند1388ساعت 6:47 PM  توسط امیر  | 

سلام دوستان

بارها میخواستم وبلاگ رو آپ کنم  اما به هر دلیلی موفق نشدم .

دو هفته پیش رفتم قم پیش نیلوفر ( آخه نیلو دانشگاه قم درس میخونه )

نزدیک به یک هفته با هم بودیم و روزای خوشی رو گذروندیم .

حس میکنم حس دلتنگی و عاشقی در نیلوفر به افسردگی تبدیل شده !

آخه این روزا یه سری درگیری های ذهنی دیگه هم داره که البته داره زیاد سخت میگیره !

ولی در هر شرایط من بهش حق میدم .

آخه کاملا میشناسمش و تمام احساسشو درک میکنم .

بگذریم . . .

قم که بودیم خیلی خوش گذشت و کلی تو خیابونا راه رفتیم !!!

یه عکس از خودمون در قسمت ادامه مطلب میذارم . تا نیلوفر برش نداشته نگا کنید !!!

من دیگه برم . راستی به خاطر کامنت های پر مهر همه ی شما عزیزان ممنونم .

فعلا . بای تا های

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 8 اسفند1388ساعت 9:40 PM  توسط امیر  | 

سلام به همگی .اما بعدش پوزش!!

بخاطر دیر اپ کردن که همه اش هم تقصیره امیره! چون چند روز پبش به من گفته بود که می خواد اپ کنه اما اینکارو نکرده!! دستم بهت برسه امیر من تو رو می کشم بعد می خورمت!!!

اخه امیرم خیلی خوردنیه!

اما از همه ی این حرفا گذشته اگه خدا بخواد تا چند روز دیگه همدیگه رو می بینیم .

وای وای وای!!! خدا می دونه چقد دلم واسه اش تنگ شده .بذار بیاد ! تلافی این همه دلتنگی رو سرش خالی می کنم!(حالا اونم که از خدا خواسته!)

نتیجه ی چند تا از امتحانامون رو اعلام کردند.تا اینجا که خوب بوده.تا بعدش ببینیم خدا چی می خواد!

چند تا سورپرایز تر و تمیز هم واسه اش دارم که می دونم حسابی حالی به حولی می شه!

راستی امیرم یادت نره؟!.........

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 بهمن1388ساعت 8:23 PM  توسط نیلوفر  | 

اول از همه یه عذر خواهی بکنم به خاطر دیر اپ کردن!! واقعا شرمنده ام .

بعدش سلام به امیر عزیزم و همه ی دوستای خوبی که لطفشون همیشه شامل حال ما هست.

راستش باید بگم بی نهایت دلم واسه امیر تنگ شده . خودشم می دونه .اخه امروز حسابی قاتی کرده بود.هر نیم ساعت یه بار  زنگ می زد و خیلی عذر می خوام هی پرت و پلا می گفت . اما چی کارش کنم خوجل منه دیگه!!!

امروز رفتم بیرون . جای امیرم خالی خوش گذشت.

امیدوارم تا چند هفته ی دیگه همدیگه رو بتونیم ببینیم.اینقد  دلم واسه اش تنگه که بخدا می دونم تا ببینمش حسابی بغلش می کنم و گازش می گیرم.(ببخشید احساساتم فوران کرد!)

این هفته به امید خدا امتحانامون تموم می شه و راحت می شیم.

................................

راستی من و امیر بیشتر از یه روز طاقت حرف نزدن با همدیگه رو نداریم چه برسه به قهر!! خدایی می گم ما بچه های خوبی هستیم با هم قهر نمی کنیم .

امیر همه ی چیزیه که من از خدا می خوام . بی نهایت مهربون و بزرگ منش . و از همه ی  اینا مهم تر تنها مردیه که توی زندگی می تونم واسه ی تک تک لحظه هام بهش تکیه کنم . من می دونم خدا هم!

امیرم می دونی من چقدر دوست دارم. یادت نره!!!

+ نوشته شده در  جمعه 25 دی1388ساعت 8:56 PM  توسط نیلوفر  | 

 

نمیدونم چرا با اینکه هنوز شب جمعه نشده ولی یه دنیا دلم گرفته !؟

این که میگم شب جمعه نیلو همش خندش میگیره و میگه : ای شیطون !!!

به خدا بعضی وقتها بیشتر از اونی که فکرشو بکنید دلم واسه نیلو تنگ میشه . . .

اما خودش میدونه نیلو رو با وجود این همه فاصله انتخاب کردم و دوسش دارم !

اینکه یه نفر دیگه رو جز نیلوفر بتونم کنار خودم تصور کنم امکان نداره . به خدا امکان نداره . . .

اصلا مخم کار نمیکنه که چی بنویسم ولی دلم پر از حس دلتنگیه .

میخوام امشب به نیلوفر اس ام اس بدم۰ و بگم آخه لامسب چرا !؟

آخه چرا ؟! باید از دست هم این همه دلگیر باشیم ؟

سه روز جوابشو ندادم دیگه زده به اون درش !!!

برداشته هرچی از دهنش در اومده به من میگه !

میگه تو اینجور . . .  تو اونجور . . . .

والا به خدا عشق و عاشقی و این همه فاصله حرمت داره . مگه ما به چیه همدیگه زنده ایم ؟

جز عشق چه چیزی ما رو کنار هم دیگه نگه داشته ؟ 

دوباره فردا این چرت و پرتا رو میخونه و یه اس میده که آره تو دست پیشو گرفتی که پس نخوری !!!

اصلا نمیدونم در قبال این کارای نیلوفر چکار کنم ؟

اگه فکر میکنه که من بهش یه دروغی گفتم کاش حداقل بهم میگفت تا بدونم .

پریشب اس داده که بی خیال من عادت دارم ببخشم تو هم ببخش !!!

منم گفتم به خاطر دروغی که بهت نگفتم نمیخوام منو ببخشی . آخه کاملا در اشتباهه . . .

ولی امشب دلمو میزنم به دریا و بهش میزنگم . چون عاشقشم و یه دنیا دوسش دارم .

نمیدونین وقتی باهاش حرف میزنم چقدر صداش بهم آرامش میده .

امیدوارم این گذشت رو یه روز نیلوفر در قبال من داشته باشه . ( بخدا من هیچ وقت دروغ نمیگم )

الان که از پاساژ برم بیرون یه اس میدم و بعدش میزنگم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 9:5 PM  توسط امیر  | 

 

چرا ما آدما گاهی وقتها بودن همدیگه رو نمیبینیم ؟

چرا حتما یه چیزی یا یه کسی رو باید از دست بدیم تا بفهمیم یه روزی بوده !؟

مگه آدم تو زندگیش چند بار عاشق میشه ؟!

اصلا مگه میشه آدم حس و حال عاشقی رو ۲بار تجربه کنه ؟

( اگه جوابتون مثبته باید به عرضتون برسونم یکیش عشق نبوده !  شک نکن !!! )

آدم تو زندگیش یه بار طعم واقعیه عشق رو میچشه با همه ی سختی و ریاضت . . .

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

میدونی خیلی بده که آدم بخواد تو راه عشق و عاشقی یه نفر رو امتحان کنه .

آخه من معتقدم گذشت زمان همه ی آدما رو به همدیگه معرفی میکنه .بدون اینکه لازم باشه شما کاری انجام بدی . فقط کافیه دستتو بزنی زیر چونت و بشینی تماشا کنی !!! آره . این چیزیه که واسه خودم ثابت شده . به شرطی که آدم با خودش صادق باشه و به کارش ایمان داشته باشه .

راستش من خودم یه روزی همش آدما رو امتحان میکردم و چپ و راست یه دستی میزدم !!

گرچه این کار بیشتر اوقات جواب میداد و خودم رو پیش خودم استاد یه دستی میدونستم ولی این کار در بلندمدت نتیجه ی خوبی برایم بهمراه نداشت .و بعدا میفهمیدم داره به ضررم تموم میشه . . .

یه مثالش اینه که اگه حتی آدم بتونه با یه دستی عمل خلاف یه نفر رو ثابت کنه باز هم جز دادن گوشی دست طرف و هوشیار کردن اون برای انجامش به صورت مخفیانه و یا حرفه ای تر عواید دیگه ای نداره . کاش میشد همه ی آدما حرفهاشونو دوستانه و خیلی منطقی به همدیگه میزدن . و به جای این همه صحبتهای سربسته یه کم راحت تر با همدیگه حرف میزدن و چیزی تو دلشون نمیموند . . .

-----------------------------------------------------------------------------------------------

متهم کردن یک نفر به دروغ در حالی که اون شخص هیچ دروغی نگفته باشه گرچه حس ناراحتی و دلخوری رو در طرف بوجود میاره ولی این توانایی رو داره تا حس نفرت رو در طرف بوجود بیاره و اونو واسه همیشه از ما برونه. البته منو به تامل بیشتر در مورد کلمه ی عشق وا میداره . و یه کمی کم توقعی !

چون عقیدم اینه اگه دو نفر واقعا عاشق همدیگه باشن هیچ وقت راضی به دلخوری همدیگه نمیشن .جز صفا و صمیمیت و بالاترین لذت زندگی یعنی محبت چه چیز دیگه ای میتونه لذت بخش باشه ؟؟؟

----------------------------------------------------------------------------------------------

اگه هرکس هر گذشته ای داشته و سعی در ساختن امروز و فردایی بهتر داره پس چه لزومی داره با درگیر کردن ذهن طرف اونو به گذشته ی تلخش برگردونیم ؟! در حالی که ما فقط قصد امتحان کردن طرف رو داشتیم . . . امتحان کردن آدما هیچ فایده ای نداره . فقط و فقط گذشت زمان . . . والسلام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 2:1 PM  توسط امیر  | 


تو رو خدا کارای دنیا رو می بینید برعکس شده . نه از اون وقتایی که روزی 2 بار آپ می کنیم نه از الان که بعد از دو هفته دارم می آپم !!!

جونم واستون بگه که من رفتم تهران و یه چند روزی پیش نیلوفر بودم ولی این دفعه گرچه خیلی بارون بارید و شرایط رمانتیک تری محیا بود ولی انگار نیلوفر با آهنگهای تو گوشیش بیشتر حال میکرد !!! آخه همش هندزفری تو گوشش بودو موزیک گوش میداد ! منم مثل یه موجود اضافی کنارش راه میرفتم . البته گرچه از کارش دلخور شده بودم ولی گفت بس که پیشش نیستم به خاطر فاصله و دوری روزا دیوونه میشه و موقعی که میام هنوز اون حالت دیوونگی هست ! و به قول خودش یه کم خر میشه !!!

راستش این سفر فوایدی هم داشت و ما با هم یه قول و قرارایی گذاشتیم : عاشق باشیم . وفادار باشیم . خوش اخلاق باشیم  . شاد باشیم . و باکلاس باشیم که البته این آخری رو من یکی ندارم !!!

روزای آخر سفرم نیلوفر میخواست منو به باباش معرفی کنه ولی من حس میکنم هنوز شرایط نشستن روبروی باباشو ندارم و باید خیلی بیشتر از این از خودم اطمینان داشته باشم تا اون بتونه بهم اطمینان کنه و راضی بشه دختر زشتشو بده به من ( البته نیلو خوکشله ولی اینجوری گفتم که چشش نزنم ! )

به امید خدا . فعلا بای


+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 9:6 PM  توسط امیر  | 

 

دوباره سلام ! دفعه دومه که امروز دارم آپ میکنم . دلم گرفته بود اومدم خودمو خالی کنم !!!

آخه راستش امروز یه بابایی خیلی با من حرف زد . گفتم که دوباره دارم میرم تهران

گفت این همه بری و بیایی آخرش که چی ؟! 

طرف خیلی باتجربه بود . و حرفاشو خیلی رک میزد .

میگفت امیر اینجوری فایده نداره . به جای لاس زدن (ببخشید ) یه فکر اساسی بکنید .

خلاصه طرف خیلی حرف زد ولی خیلی از شرایط منو نیلو رو نمیدونست .

در کل حرفاش خیلی مفید بود و اگه سفر تهرانم قطعی بشه به نیلوفرم همه چیو میگم . . .

بگذریم . . .

خیلی دلم واسه نیلو تنگ شده .دلم میخواد رو دستم بخوابه و خواب بره !

ولی اون میخواد از شدت دلتنگی منو گاز بگیره !! آخه شما بگید . این انصافه ؟!

از اینکه عشقم نیلوفره بهش افتخار میکنم .

فعلا بای تا های

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 8:51 PM  توسط امیر  |