!...از خیلی خوب ب خیلی بد
خیلی وقتا ترجیح میدم سکوت کنم چون حرف زدن نتیجه ایی نداره ... خسته میشی اما نمی تونن حرفتو بفهمن .
با همه ی این اوصاف دوست داشتم سوررآلیس بودم و هرچی ب ذهن کج و کوله و خسته ام می رسید روی هر جایی می نوشتم ... گاهی نگفتن بعضی حرفا دردی میشه بی درمون !
ب هرحال ...
این ترم هم تموم شد ... ی ترم ۲۰ واحدی ک خداروشکر پاس شد و خستگی یک ماه و نیم درس خوندن با دیدن نمره های بالای ۱۵ ب تنم نموند .
چند روزی هم رفتم خونه ی آبجی بزرگه ، خوش گذشت ... برف دیروز هم ب موقع بود اما ... فکر نمی کنم برای همه خوشایند بوده باشه ...
احتمالن مسافرتی هم درپیش باشه ...تا چند روز دیگه ...
برایت متفاوت است ... اما ... برایش تفاوتی نداری ...!
محبت تو را هرلحظه می بیند ... اما ... درجست و جوی محبتش دچار مرگ احساس می شوی ...!
فکر خیانت هم ب سرت نمی زند ... اما ... خیانت را با دوچشم خودت می بینی ...!
بعد ...
تو سرد می شوی ... سرد ... سرد و ... سرد !
من بازیگر خوبی شدم ... انقدر ک اگر مرا ببینی نمیشناسی ...
یاد گرفتم خودم نباشم ... آدمی باشم پشت ژست قوی بودنش ... من ساده می شکنم ...
طعم ابنبات های رنگی ... گلدان پشت پنجره ... قاب عکس روی میز ... همه ی این ها طعم گسی ب اشک های من می دهند ...من قول داده بودم کمتر برایت گریه کنم ... شرمنده ام بخدا ... نشد ...
ساده گذشت همه ی این سال ها ...
نبودنت ... درد است ...
هنوز بوی مزرعه مان را می دهد
بوی آخرین خوشه های معرفت که چیدم
...جای انصاف خالی !
تو را آرزو کردم...
برآورده می شوی
می دانم دیر یا زود دارد...
کسوف بشه ... شق القمر بشه ... اصلن همه یادشون باشه ک امروز خبر مرگت بدنیا امدی ؟
ب دنبال هیچ چیزی نیستم ... این ک چه می شود ... برایم مهم نیس !
قبلن ها ک کمی با خدا دوست بودم کادوی تولدم می خواستم کمی بارون بباره ... و وقتی بی هوا می بارید می رفتم زیرباران و حسابی تشکر می کردم ک ب یادم هستی !!!
حداقل ۵ ، ۶ تا کادوی تولد از خدا گرفتم ... همه رو توی دفتر خاطراتم نوشتم ... حالا ک می خونمشون نمی دونم از خدا گلایه کنم یا از خودم .
همین ک داداش کوچیکت نمی یاد و هیچی نمی گه ... ابجیت مسافرته و خبری ازش نیست ...
ولی بابات زودتر از همه کادوشو می ده ... هزارتا اس ام اس تبریک واسه ات می یاد ... نوتیفیکیشنات تو فیس بوک مترکونن ...
هیچ کدوم حسی بهم نمی دن ... اما گریه ات می گیره وقتی یادش می افتی خدا امسال کادویی بهت نداد ... مامانی ب خوابت نیومد ... دلت گرفت و خواستی حرف بزنی ... اونی ک باید یادش نبود ...
ولش کن دیوونه ... تولدت یه روزیه مث همه ی روزا ... فقط خودت هستی و خودت ...
همین!
...........................................................................
سورپرایز نوشت : همین الان خواهری جون زنگیدن و از طرف خودش و شوهر محترم تبریک گفتن ! ... ما کمی احساس پشیمونی می کنیم !
دنبال کلمات می گردم ... حرف هایی ک ناب باشن ... مث هیچ کدوم از کلمات نباشن ... تو ذهن هیچکی نباشه ... از زبون هیچکی نشنیده باشی ...
کجان این کلمات ؟ چرا هیچی ب ذهنم نمی یاد ؟!
این کلماتو تو چشمام می تونی پیدا کنی ... تو سکوت گاه و بی گاه پشت خطوط تلفن ... وقتایی ک عجیب می شم ... وقتایی ک بیشتر عاشقت می شم ... مث لحظه هایی ک از همه چی تهی میشم ... پر میشم از دوست داشتنت ...
نمی دونم چرا اهنگ * میلاد * معین همه اش ب ذهنم می یاد ... زمزمه می کنم ...
وقتی دوستت دارم دنیا قشنگ تر از هر وقت دیگه است .
تولدت مبارک امیرم ...
برای تو ک لحظه هایم از خیال حضورت خالی نیست ... حالا ک سال هاست رویای شیرینت ب جای اغوش بی منتت با من است ...
بی تو بودن درد است ... همین دردی ک تظاهر ب نبودنش عادت من شد ... بی تو بودن عادت می شود؟
............................................
ب احترام ناصرحجازی بزرگ مردی ک دیگر با ما نیست کلاه از سر برمی داریم ...
دارم با چشم بسته تایپ می کنم ! مثلن می خوام ب وبلاگم حس بدم !
این محموت اقا هروقت می یاد حرف بزنه مارو یاد عمه دولت می اندازه ، خدا وکیلی نمی ذارن تمیز فکر کنیم ک !!
امروز یعنی همون دیروز ، اصن در طول این ۲۴ ساعت گذشته کلن ۴ ساعت خوابیدم و الان ک دارم تایپ می کنم ب مانند خرس قطبی و اینا خوابم می یاد .
سر کلاس گفت و شنود امروز نمی دونم چی شد یه دفه بحث ب انحرافات و استغفرا... و روم ب دیوار و اینا کشیده شد و رسیدیم ب ج.ف.ت گیری حیوونا !!! ( اخه این استاد ما همینجوریش مارو یاد فصل ج.ف.ت گیری می اندازه با کل اعمال شاقه !)
خلاصه ماهم از اونجا ک تو اطلاعات عمومی دست ویکی پدیا رو بستیم گفتیم استاد کلاغ خیلی حیوون باشرفیه چون ج.ف.ت گیریشو کسی ندیده !!! ( اصن ب من چه ، منم یه جا خونده بودم )
هیچی خلاصه کلاس ک تموم شد داشتم می رفتم بیرون ک این پسره بهزاده نمی دونم چی چی امده یه کاره ب من می گه : خانممممه ... من خودم تو یه مستند ج.ف.ت گیریه کلاغو دیدم !!!
اخه ننه ات خوب ، بابات خوب ! چه حرفیه اخه ؟
انگار ک تو دلش مونده بود ... یه دفه اون یکی پسره محمده نمی دونم چی چی وارد بحث مون شد و گفت : اگه از این فیلما و مستندات علمی و واقعی داری خب واسه ما هم بیار !
خلاصه اره دیگه !
منم ک دیدم بحث داره خیلی داغ و پرطرفدار می شه سریع محل گناه و لهو ولعبو ترک کردم ، دانشگاهه داریما !
............................................
اخ چقد خوابم می یاد ... می رم کمی بخوابم ...
ضعـف هـایـت،
دردهـایــت را
...
می گـذاری تـوی ِ سیـنی و تعـارف می کـنی
کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد
بــردارنـد ...
تیــز کننــد ...
تیــغ کننــد ...
و بــزننـد بـه /روحـت/ !
ک استعدادش را ندارند ...
مث تو ک ادعای عشق ...
مث من ک ادعای باور تو ...
بیا دیگر این حرف ها را نزن ... این کلمات را نپیچان ... حرف تازه ای بزن ... حالم را بهم نزن ...
تو دوستت دارم را به " همه " می گویی ...
رفتم نمایشگاه کتاب ... امسال لطف کردن و کتابای زبان تخصصی رو تحریم کردن ... اشکم در امد وقتی نتونستم حتی یه کتاب مربوط ب رشته ی خودم پیدا کنم . رسمن مملکته داریما !
چندتایی رمان خریدم ... صدسال تنهایی ( گارسیا مارکز ) ، کجا میریم پاپا ؟( ژان لویی فورینه ) ، خلوت خلود ، جایی بالاتر از رنجیدن و ...
مترو شلوغ بود ... کنار یه پیرمرده نشستم ... تو چشام ک نگاه میکرد لبخند میزد ... سرصحبت رو از دخترش ک می گفت همسن و سال منه باز کرد ... یادم انداخت چقد بابای خودمو دوس دارم ... وقتی همیشه نگرانمه و بیشتر از هر ادم دیگه ای مواظبمه ... بهم گفت تو چشات یه حرفایی هست ...
رسیدم خونه رفتم پیش بابا ... باهام دست داد و بوسم کرد ... گفت خونه بدون تو خیلی سوت و کوره ...
اما الان دلم یکم گرفته ... هوای ابری عوارض داره تقصیر من نیس !
میخوام فیلم ببینم ... مث اون شب خونه ی حامد اینا ، تا ۹ صب باهم فیلم دیدیم !
شب باحالی بود ... اولین بار بود بالتینی تست می کردم ...
غروب داشتم میرفتم بیرون ، پژمان اس داد : چیکار میکنی ؟ گفتم دارم میرم فیلم بخرم ... گفت بیام دنبالت باهم بریم ( بااینکه از فیلم خریدنای من خوشش نمی یاد !)
نیم ساعت بعد : درخونه رو ک باز کردم بابامو تو پله ها دیدم ... سلام و احوالپرسی و کجا میری و پول بده و زود بیا و گوشیتو یادت نره ببری و ...
درو باز کردم و قیافه ی ۳بعدیه پژمان ... باهم خندیدیم و از ان تایم بودن بی سابقه ی همدیگه متعجب گشتیم بسی !!!
دوساعت تو پاساژ سپهر و گلستان گشتن و فیلم خریدن و چرخیدن و چرت و پرت خوردن و خندیدن ... برمیگردیم خونه ... تعارف میزنم بیا ... تا دم درمیاد و سلام و احوالپرسی با بابا و مامان ...
کلی ذوقیدن از سری جدید فیلمام ... یاد حرفش می افتم ک میگه : بابای هالیوودو دراوردی ... بذار اینا ۴تا فیلم بسازن بعد زرتی برو بخر !
این هفته ک شروع بشه حسابی باید اکتیو باشم ... یه بلک لیست از کارام باید بنویسم بزنم ب کمد لباسام ... الزایمرم حاد میشه این موقعه ها ...
یاد اون شب می افتم ک با داداش خلم نشستیم فیلم ترسناک دیدیم ... اه خدای من !
نصفه شبی ک جفتمون از خواب پریدیم و همدیگه رو بغل کردیم ب خودمو هرچی کارگردان و تهیه کننده ی هورور فیلمه فحش خوار و مادر دادم !!!
لعنتی در حد اسکار ترسناک بود ...
فردا قراره بریم محلات ... گیر داده این مامان ما !
برم دیگه فیلم ببینم ... قول داده بودم هله هوله نخورم ... ب جون خودم نشد ، سوپر سرکوچه لامصب یه پاستیلایی اورده ... کرم داره ... همه اش میگه بیا منو بخر !
کرانچی فعلن تو تحریمه ... ب جاش پوپ می خورم و شکلات !
اوج خرکیف بودنه ... و فیلم last night '2011 یکی از اون فیلمای تاثیرگذار بوده واسه ام . جوری ک وسطای فیلم حسابی فکرمو مشغول کرد ... حقیقت کتمان ناپذیریه ... خیانت ، خیانت می یاره !
اینروزا یکی از فیوریت هام شده دیدن فیلم قبل از خواب ... یه جورایی اعتیاد می یاره . اما تا حالا هرچی فیلم خریدم یا محشر بوده یا اخرت . خلاصه انرژی مثبتی ازم ساطع میشه ک از هاله ی نوره بعضیا تابلو تره !
هفته ی دیگه باید یه لکچر ارائه بدم و این هم یکی از دیزلاک جاب های زندگیه منه ! اما اش کشک خاله است ...
دیشب چه بارونی بارید ... با صدای اسمون قلمبه ( همون رعد وبرق !) از خواب بیدار شدم .
قهوه تلخ ۲۰ هم بالاخره امد ...
چرا چیزای خوب تو زندگی یا غیر قانونیه یا غیراخلاقی یا چاق کننده ؟
شدیدن به خوردن یه چیزبرگر دوبل ! احتیاج دارم ... چرا امروز ۵شنبه نیس ؟ من باید برم هایدا !
تو زندگی ام به این نتیجه رسیدم ک فقط واسه یه نفر می تونم کفش پاشنه بلند ۱۲ سانتی بپوشم و عطر ورساچی بزنم ...
چرا راستی حالم اینقد خوبه ؟ هان ؟ ...
من باب اطلاع رسانی باید بگم این وبلاگ دیگه یه نویسنده داره ... و اون هم خودم هستم .
وارد کائناتش نمی شم ... بالاخره دیگه ...
سخت تر شدن روزای دانشگاه و درس و تکالیفش ! باعث شده کمتر از قبل بیام نت ... ب خاطر همین واقعن پوزش میطلبم ...
سعی میکنم تو سال جدید بیشتر از پیش واسه پیشرفت زندگی ام تلاش کنم و با انرژی مثبت بیشتری جلو برم ... این روزا هم خدا رو هزار مرتبه شکر خوبم و چشم حسودا کور زندگی واسه ام قشنگ تره .
ب دنبال یه تغییر اساسی واسه وبلاگ هستم و تا چند روز اینده اجراشون میکنم .
با ارزوی سلامتی و شادکامی در سال جدید واسه تموم دوستای خوبم .
.........................................................
پ . ن : مچکر میشم نظر خصوصی نذارین ... حتی شما دوست عزیز !
| Design By : niloofar |
